پنجم : ريّان بن الوليد را ملك خواند « 1 » :
« وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ . »
« 1 - » از بهر آنك والى مصريان بود ، ولايت مصر او را بفرمان « 2 » بود « 3 » . و در مصر آن وقت « 4 » دوازده هزار محلّت بود ، و در هر محلّتى دوازده هزار مرد كارزارى « 5 » بود . و آن را چهار هزار دروازه بود ، و بر هر دروازهاى پنج هزار سرهنگ بود ، و ريّان بن الوليد مطاع ايشان بود « 6 » . پس چون او را در عالم اين همه شوكت بود ملك تعالى او را ملك گفت :
« وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ . »
« 2 - » پس از گفتار او « 7 » در باب يوسف خبر داد گفت : آنكس كى اين خواب مرا تعبير كند « 8 » و ساز « 9 » مملكت مرا تدبير كند « 10 » ، بياريد تا او را بركشم و دوست خاص « 11 » خود گردانم « 12 » .
پس آن ساقى « 13 » بيامد با جوق غلامان و گفت « 14 » : يا يوسف وقت « 15 » آمد اكنون « 16 » بدرآى ، كى ملك را برائت تو معلوم شد « 17 » ، آن زنان را از حال تو بپرسيد و بر كيد ايشان « 18 » ملامت كرد ، و اگر بيرون نيايى ، ايشان را عقوبت كند . يوسف از زندان بدر آمد و اهل زندان را بدرود كرد . پس بر « 19 » در زندان نبشت و گفت : « هذا بيت الاحزان المذنبين « 20 » و دار ابتلاء المحبّين . » گفت :
اين خانهء اندوهان است و جايگاه مجرمان است و آزمايش [ گاه ] « 21 » دوستان است .
اهل زندان چون يوسف را ديدند كى بيرون آمد « 22 » ، جمله « 23 » در نوحه
هامش
( 1 ) - گفت قوله تعالى
( 2 ) - « بفرمان » ندارد
( 3 ) - + و بفرمان او بود در آن وقت
( 4 ) - « آن وقت » ندارد
( 5 ) - كارزار
( 6 ) - + و مقتداى همگان بود
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - كرد
( 9 ) - كار
( 10 ) - كرد
( 11 ) - خالص . در متن : خواص
( 12 ) - كنيم
( 13 ) - + با جمعى غلامان بيامدند و گفتند
( 14 ) - از « بيامد باجوق . . . » ندارد
( 15 ) - + آن
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - گشت
( 18 ) - « بر كيد ايشان » ندارد
( 19 ) - « پس بر » ندارد
( 20 ) - للمذنبين
( 21 ) - در متن ندارد
( 22 ) - رفت
( 23 ) - + به زارى و
( 1 - ) سورهء يوسف / 50
( 2 - ) سورهء يوسف / 50