و لشكرى بايد ، و خزينهاى بايد « 1 » و گنجى بايد « 2 » ، تا اسباب مملكت او منظوم « 3 » باشد . و هر كسى را از فرزندان آدم اين « 4 » حاصل است [ 103 ب ] . تن او « 5 » شهرستان اوست « 6 » كى آن را دوازده دربند است ، اگر « 7 » خواهد بسته دارد و اگر « 8 » خواهد گشاده دارد . چون « 9 » چشم و « 10 » گوش و « 11 » بينى و دو لب « 12 » و دندان و دو منفذ « 13 » گذرگاه حشو باطن است . اين شهرستان دار الملك اوست ، « 14 » عقل « 15 » وزير اوست ، راى « 16 » مشير اوست ، دست او دبير اوست « 17 » ، خاطر او جاسوس اوست ، چشم او ديدبان اوست « 18 » ، پيشهء او خزينهء اوست ، گنج او نهادهء اوست « 19 » ، فرزند او لشكر اوست ، عيال او رعيت اوست ، حيات او ولايت اوست ، مرگ او عزل اوست .
هرچ ملوك دنيا را از اسباب مملكت « 20 » در عالم كبرى « 21 » حاصل است ، او را مانند آن « 22 » در عالم صغرى حاضر « 23 » است . فردا همچنانك ملوك عالم دنيا را از انصاف رعاياى مملكت بپرسند ، او را از حال اين تركيب « 24 » و اعضا و جثت « 25 » بپرسند . قوله عليه السلم « 26 » : « كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته . »
لطيفه : چنان است كى ملك تعالى مىگويد تو « 27 » ملكى در « 28 » عالم دنيا :
« وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً . »
« 1 - » و من ملكم در عالم عقبى . تو درين عالم « 29 » آن كن كى من گويم ، تا من در آن عالم آن كنم كى تو گويى و تو خواهى « 30 » .
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - باشد
( 3 ) - منتظم
( 4 ) - + جمله
( 5 ) - وى
( 6 ) - وى است
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - « و اگر » ندارد
( 9 ) - دو
( 10 ) - + دو
( 11 ) - + دو
( 12 ) - + و مقعدگاه
( 13 ) - « و دندان و دو منفذ » ندارد . در متن : منفك ( ؟ )
( 14 ) - + اما
( 15 ) - + او
( 16 ) - + او
( 17 ) - + گنج او نهادهء اوست
( 18 ) - + زبان او ترجمان اوست ، پاى او پيك اوست
( 19 ) - « گنج او نهادهء اوست » ندارد
( 20 ) - + او
( 21 ) - + است و
( 22 ) - « مانند آن » ندارد
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - « اين تركيب و » ندارد
( 25 ) - + و تركيب او
( 26 ) - عليه الصلاة و السلم
( 27 ) - + درين
( 28 ) - « ملكى در » ندارد
( 29 ) - از « و جعلكم . . . » ندارد
( 30 ) - تو مىخواهى و مىگويى
( 1 - ) سورهء مائده / 23