حلم « 1 » بديدند گفتند : « 2 » بغلط نداده است جبّار عالم « 3 » اين بنده را لواى ملك و دولت .
لطيفه :
نخست ملكش را انكار كردند ، چون حلمش بديدند به ملكش « 4 » اقرار دادند . تا بدانى كى هرجا كى ملك و كامكارى بود ، موجب آن علم و حلم و بردبارى بود .
سيم « 5 » : جلندر بن المستكبر را ملك گفت « 6 » :
« وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ
« 7 »
. »
« 1 - » و او ملك غسّان بود ، و جزاير « 8 » او را بفرمان بود . آوردهاند كى هزار « 9 » كشتى آن بود كى غلامان او بار او با اقصاء « 10 » عالم مىبردند . هيچ كشتى نبودى كى او را از آن خبر شدى ، الّا « 11 » كى « 12 » آن را به غصب بستدى و در تحت امر خود آوردى . پس چون او را اين همه مكنت بود و مال و ثروت بود و علم و ولايت بود ، او را بر سبيل تجوّز « 13 » ملك گفت :
« وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ
« 14 »
. »
چهارم : فرزند « 15 » آدم را ملك گفت « 16 » :
« وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً . »
« 2 - » اينجا سؤال است اگر آنان ملك بودند « 17 » ، فرزند آدم هر يكى در نهاد خويش وا « 18 » ضعف و فقر خويش « 19 » ملك « 20 » ، چگونه باشند ؟ گوييم : هر يكى از فرزندان آدم در نهاد خود « 21 » ملكى است . ملك را شهرستانى « 22 » بايد تا درو فرمان دهد . و او را در آن شهرستان « 23 » وزيرى بايد « 24 » و مشيرى « 25 » بايد ، و جاسوسى بايد و ديدبانى بايد ، و پيكى بايد « 26 »
هامش
( 1 ) - + او
( 2 ) - + جبار عالم جل جلاله
( 3 ) - « جبار عالم » ندارد
( 4 ) - به ملكيش
( 5 ) - سوم
( 6 ) - + قوله تعالى
( 7 ) - + ياخذ كل سفينه غصبا
( 8 ) - خزاين بحر
( 9 ) - چهار هزار
( 10 ) - بدان اقطار
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - + نه
( 13 ) - مجاز او را
( 14 ) - « و كان وراهم ملك » ندارد
( 15 ) - فرزندان
( 16 ) - + قوله تعالى
( 17 ) - + كه خداوند ملك بودند
( 18 ) - با
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - ملوك
( 21 ) - خويش
( 22 ) - + باشد
( 23 ) - از « بايد تا درو . . . » ندارد
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - نيشى ( ؟ )
( 26 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء كهف / 78
( 2 - ) سوره مائده / 23