گفت : « جئتنى منذرا او مبشّرا « 1 » ؟ » گفت : « 2 » بشارت خواهى داد يا خبر مصيبت « 3 » ؟ « فقال كلاهما « 4 » . » گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد : ترا كه آفريد ؟
گفت : خداوندم . گفت : « 5 » از دست برادرانت كه رهانيد « 6 » ؟ گفت : خداوندم « 7 » .
« هكذى فى كل ما جرى عليه من الاحوال « 8 » . » پس « 9 » گفت : يا يوسف :
ملك تعالى مىگويد : چون « 10 » مىدانى « 11 » كى آفريدگار « 12 » منم ، و نگاهدار و پروردگار « 13 » منم ، شرم ندارى كى من با تو حاضرم ، و تو به ديگرى پناهى و از غير من حاجت خواهى ؟ « 14 » يوسف چون « 15 » اين پيغام بشنيد ، از هيبت عتاب حق « 16 » بىهوش شد « 17 » . جبرئيل سر او بر كنار گرفت ، و پر خود بر سينهء او فروماليد « 18 » تا به هوش آمد « 19 » . گفت : « يا جبرئيل اسخط علىّ ربى . » « 20 » گفت : بدين سهوى كى بر من در « 21 » آمد ، ملك تعالى مرا فروگذاشت و خشم خود را بر من گماشت ؟
گفت : نه ، و لكن « 22 » به جزاى اين كى گفتى ، هفت سال ديگرت درين « 23 » زندان « 24 » بدارم « 25 » ، تا « 26 » قدم از دايرهء ادب « 27 » بيرون ننهى و از غير ما حاجت نخواهى . يوسف گفت : يا جبرئيل چون ملك تعالى از من « 28 » برنگشته است « 29 » ، باك نيست گو هفتاد سال ديگر درين « 30 » زندان بلا « 31 » بدار و از من ميازار « 32 » .
هامش
( 1 ) - + فقال كلاهما
( 2 ) - + يا دوست
( 3 ) - + خواهى داد
( 4 ) - « فقال كلاهما » ندارد
( 5 ) - + از چاهت كه بدر آورد
( 6 ) - از « دست . . » ندارد
( 7 ) - + و همچنين برشمرد آنچ را از احوال يوسف بر يوسف گذشته بود
( 8 ) - از « هكذى فى كل . . . » ندارد
( 9 ) - + جبرئيل
( 10 ) - + است
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - آفريدگارت
( 13 ) - پروردگارت
( 14 ) - + چون
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - + از هوش برفت
( 17 ) - « بىهوش شد » ندارد
( 18 ) - « فرو » ندارد
( 19 ) - باز آمد يوسف
( 20 ) - + خداوندم بر من بخشم است
( 21 ) - + وجود
( 22 ) - و ليكن
( 23 ) - « اين » ندارد
( 24 ) - + بلا
( 25 ) - بدارند
( 26 ) - + ديگر بار
( 27 ) - + بادرگاه
( 28 ) - + بيچاره
( 29 ) - + از زندان
( 30 ) - « اين » ندارد
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - + و رحمت از من بردار