موسى « 1 » عليه السلم « 2 » گفت : بار خدايا مرا به چيزها حاجت مىباشد بهر وقتى « 3 » از محقرات « 4 » و شرم مىدارم كى آن « 5 » از تو بخواهم ، و با چون تو كريمى « 6 » به اندكمايه « 7 » گستاخى كنم . خطاب آمد : « يا موسى « 8 » سلنى حتى ملح عجينك و مكنسة بيتك و علف شاتك « 9 » و لا تباسط غيرى « 10 » فانى رب غيور . » گفت : يا كليم بجز من به كس مپناه ، و از غير من حاجت مخواه . تات نمكى كى در خمير كنى ، و جاروب كى « 11 » به خانه به كار دارى « 12 » ، و علف كى به گوسفند « 13 » دهى ، جمله از من جوى و بدرگاه كرم من پوى ، كى من خداوند غيورم روا ندارم كى بنده روى به ديگرى نهد ، و از غير من حاجت خواهد . هر كس « 14 » كى به غير حق استعانت كند ، خود را در « 15 » بلا و محنت افكند « 16 » . يوسف عليه السلم چون در استعانت بر خلق « 17 » باز كرد ، روزگار « 18 » محنت بر خود دراز كرد .
قصه :
و آن چنان بود كى چون ساقى را از زندان بيرون بردند ، يوسف او را گفت : مرا بر تو حق صحبت است و حق مژدگانى و بشارت است . چون از زندان بدر شوى « 19 » آن مثابت كى ترا بود [ 95 الف ] بازيابى « 20 » ، ملك را از حال من خبر كنى و بگويى « 21 » چند سال است تا آن جوان « 22 » عبرى را در زندان « 23 » باز داشتهاند بىجرمى « 24 » ، در حال او نظرى كن « 25 » . چون ساقى بدر شد ، در ساعت جبرئيل امين « 26 » پيش يوسف آمد . يوسف چون او را ديد « 27 » شاد « 28 » شد .
هامش
( 1 ) - + عليه الصلاة و السلم
( 2 ) - « عليه السلام » ندارد
( 3 ) - « بهر وقتى » ندارد
( 4 ) - در متن : مهقرات
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - + به اندكى
( 7 ) - « به اندكمايه » ندارد
( 8 ) - « يا موسى » ندارد
( 9 ) - + و لا تبادر قائدتك غيرى
( 10 ) - « و لا تباسط غيرى » ندارد
( 11 ) - + به دو خانه پاك كنى
( 12 ) - « به خانه به كار دارى » ندارد
( 13 ) - به گوسفندان
( 14 ) - هرك
( 15 ) - + بند
( 16 ) - كند و كار محنت بر خود دراز كند
( 17 ) - بخلق
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - + و پيش
( 20 ) - « بازيابى » ندارد
( 21 ) - + كى
( 22 ) - غلام
( 23 ) - + بىجرم
( 24 ) - « بىجرمى » ندارد
( 25 ) - كنى
( 26 ) - + از حضرت رب العالمين تاختن آورد و
( 27 ) - بديد
( 28 ) - شادمانه