اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ . »
« 1 - » يوسف در زندان از مكر شيطان نرست ،
« فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ
« 1 »
. »
« 2 - » آنها كى نقطهء دايرهء عصمت « 2 » بودند « 3 » و سكّان « 4 » خطهء ولايت بودند ، از مكر شيطان چنين در بلا و شدت بودند . تو كى مايهء زلتى و كيمياى سهو و غفلتى ، پاى در دامن امن كشيدهاى ، مىپندارى « 5 » كى از آفت او در طى عصمتى ، و يا در خير و طاعتى « 6 » .
بيت
اى آنك شب و روز بتن در گنهى * نامد گه آنك روى بر توبه نهى ؟
بايد كى ز مكر ديو با حق پنهى * كز آفت او نرست كس تا تو رهى
« 7 » چون يوسف جبرئيل را ديد در زندان ، « و قيل [ هو ] « 8 » ملك آخر و قيل هو الرضوان » پرسيد كى يا جبرئيل « 9 » به بشارت آمدهاى يا به مصيبت ؟ گفت : يا يوسف در يك آستين بشارت « 10 » دارم ، و در يك آستين مصيبت « 11 » .
بساط :
سه كس به نزديك سه [ كس ] آمدند در يك آستين بشارت داشتند و در يك آستين مصيبت داشتند .
اول جبرئيل « 12 » بود « 13 » با جماعتى از فرشتگان به نزديك ابراهيم عليه السلم آمدند « 14 » . گفت : يا ابراهيم مهمان خواهى ؟ گفت : بلى « 15 » . دست ايشان گرفت و در خيمه برد . « 16 » پنداشت كى آدميانند « 17 » . گوسفندان او از حلّه « 18 » دور بودند . در وقت گوسالهاى را بكشت « 19 » و در پيش ايشان برد « 20 » . ايشان دست « 21 » بدان « 22 » نكردند « 23 » پرسيد كى : چرا طعام نخوريد « 24 » ؟ گفتند : عادت ما آن است كى « 25 » طعام آنگه
هامش
( 1 ) - + ذكر ربه
( 2 ) - عصمتاند
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - + دايرهء
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - « و يا در خير و طاعتى » ندارد
( 7 ) - + قصه
( 8 ) - متن : ندارد
( 9 ) - « يا جبرئيل » ندارد
( 10 ) - مصيبت
( 11 ) - بشارت دارم
( 12 ) - + عليه السلم
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - آمد
( 15 ) - + خواهم . ابراهيم
( 16 ) - + چنان
( 17 ) - آدمىاند
( 18 ) - خانه
( 19 ) - بكشتند
( 20 ) - بردند و بنهادند
( 21 ) - + بطعام
( 22 ) - « بدان » ندارد
( 23 ) - + ابراهيم
( 24 ) - نخورديد
( 25 ) - + بهاء آن بدهيم
( 1 - ) سورهء آل عمران / 155
( 2 - ) سورهء يوسف / 42