چهرهء او افتاد ، دلم شيفتهء « 1 » هواى او گشت . گفتم : اى جاريه چه آفت بود كى مرا لشكر جمال تو درآمد و هستى من « 2 » به غارت بداد ؟ گفت : اى جوامرد « 3 » خلاف مىگويى « 4 » كى اگر دلت در چنگ ما اسير بودى « 5 » ترا كى آرزوى شير بودى . مهر « 6 » حقيقى چون به سينه درآيد در ولايت آرزوها « 7 » در بسته آيد .
بيت
در عشق به هيچ آرزو در منگر * چيزى دگر است عشق و آيين دگر
آن را كى جمال عشق بر بست كمر * در عشق فنا شود چو در آب شكر
« 8 » گفت : چون « 9 » فراست آن كنيزك بديدم ، انگشت در كردم و هر دو ديدهء خود را بر كندم گفتم كى : آن ديده كى دليل راه شيطان « 10 » باشد « 11 » صحبت ما را نشايد . بعد از مدتى « 12 » شبى از شبها « 13 » يوسف را « 14 » ديدم در خواب « 15 » گفتم كى : يا كريم بن الكريم چشمت روشن باد كى دامن از دست زليخا در گسستى « 16 » و از مكر و كيد او بجستى « 17 » .
او با من گفت : يا با بكر « 18 » چشمت روشن باد كى ديده بر كندى و ديگر در جمال « 19 » آن كنيزك ننگرستى . چون از خواب درآمدم دعاى يوسف « 20 » حق تعالى « 21 » در باب من اجابت كرده بود ، و چشم مرا بفيض انوار قدرت خود « 22 » معالجت كرده بود ، تا بدانى كى هرچ بنده در راه رضاى او « 23 » دربازد ، ملك تعالى « 24 » او را بدل از آن « 25 » بهتر « 26 » سازد .
هامش
( 1 ) - آشفتهء
( 2 ) - مرا
( 3 ) - جوانمرد
( 4 ) - مگو
( 5 ) - + در سينهء تو
( 6 ) - عشق
( 7 ) - + برو
( 8 ) - + شيخ
( 9 ) - + همت و
( 10 ) - شهوت
( 11 ) - + زين بيش در
( 12 ) - + مديد
( 13 ) - « شبى از شبها » ندارد
( 14 ) - + بخواب
( 15 ) - « در خواب » ندارد
( 16 ) - + و در رويش ننگرستى
( 17 ) - « از مكر و كيد او بجستى » ندارد
( 18 ) - ابا بكر
( 19 ) - بجمال
( 20 ) - + عليه السلم
( 21 ) - « حق تعالى » ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - حق
( 24 ) - « تعالى » ندارد
( 25 ) - « از آن » ندارد
( 26 ) - + از آن