قصد « 1 » تو پناه كى باشد ؟ از حضرت « 2 » به سرّ او خطاب آيد كين « 3 » همه درماندگى چيست ؟
از تو راه ندامت گزيدن و از من گناه « 4 » تو آمرزيدن .
لطيفه :
زليخا در را به بند حيلت ببست و من يوسف را به بند عصمت ببستم ، من آن « 5 » بند حيلت او بگشادم او نتوانست كى بند عصمت ما بگشايد . تا عالميان بدانند كى آنچ خلق كند ما توانيم كى رد كنيم ، و آنچ من كنم كس « 6 » نتواند « 7 » كى رد كند . همچنان گناه ترا بفرشته حوالت كردم ، گفتم : بنويس تا اگر خواهم محو كنم و رحمت « 8 » كنم « 9 » تا كس نتواند كى آن را رد كند .
« 10 » آوردهاند كى يوسف را دو پيراهن پوشيده بود « 11 » . زليخا دست بهر دو برد آن زبرين بدريد « 12 » و آن زيرين ندريد « 13 » ، زيرا كى زبرين آن بود كى خودش پوشيده بود و زيرين آن بود كى پدرش [ 78 ب ] پوشيده بود « 14 » ، دست زليخا هم بدان رسيد كى خودش پوشيده بود ، نه بدان كى پدرش پوشيده بود « 15 » .
بنده را همچنين ملك تعالى پيراهن ايمان در پوشيده است ، و بنده بر زبر آن پيراهن طاعت و احسان پوشيده است . شيطان را « 16 » دست بدان رسد كى خودش « 17 » پوشيده است ، نه بدان كى آفريننده پوشيده است .
حكايت
ابو بكر ورّاق گويد : بيست سال مجاور « 18 » بودم ، شبى از شبها مرا آرزوى شير خاست « 19 » ، در طلب آن بيرون رفتم ، كنيزكى ديدم اسقلانى « 20 » ، نظرم بىاختيار بر
هامش
( 1 ) - فضل
( 2 ) - + حق
( 3 ) - كه اين
( 4 ) - + و زلت
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - نتوانند
( 8 ) - + خود بر تو مىنويسم
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + قصه
( 11 ) - داشت
( 12 ) - + زيرا كه زيرين آن بود كه پدرش يعقوب پوشانيده بود
( 13 ) - « و آن زيرين ندريد » ندارد
( 14 ) - از « و زيرين آن . . . » ندارد
( 15 ) - « نه بدان كه پدرش پوشيده بود » ندارد
( 16 ) - + اگر دست رسد
( 17 ) - بنده
( 18 ) - + مكه
( 19 ) - در متن :
خواست
( 20 ) - عسقلانى