قصه :
چون عزيز يوسف را ديد جامه دريده و زليخا را ديد روى خراشيده ، پيش از آن كى يوسف شكايت كند زليخا در شكايت آمده بود « 1 » :
« قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً »
« 1 - » گفت : اين غلام عبرى كى تو « 2 » آوردى و پسنديدى « 3 » و بر مماليك « 4 » برگزيدى ، ترا مى خيانت كند و با اهل تو قصد « 5 » ترك امانت كند « 6 » . عزيز « 7 » گفت : « 8 » او را چكنم ؟ زليخا « 9 » ترسيد كى او را بكشد گفت : به زندانش كن و يا عذابى دردناكش كن ، تا ديگران درو نگرند از حال او عبرت گيرند .
لطيفه :
زليخا تا در خانه بود يوسف را مىنواخت « 10 » ، چون بيم عقوبت پيدا شد « 11 » ، او را فداى جان خود كرد . بنده تا در دار « 12 » دنيا بود فرزند خود « 13 » را مىنوازد و از مهر و جور او مىنازد ، و لكن فردا كى زبانيه « 14 » آهنگ بدى كند ، خواهد كى همهء فرزندان و عزيزان خود را فداى خود كند ،
« يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ . »
« 2 - »
فان قيل : چرا گفت كى به زندانش كن يا عذاب دردناكش كن ؟ « 15 » ترسيد كى اگر اين نگويد او را بكشد ، آنگه محبوب ازو زائل شود و دوستى در ميان ايشان « 16 » باطل شود . گفت : عذابش كن كى دوست دوست را عذاب كند و لكن قتل در ميان نباشد .
حق تعالى نيز بنده را بلا نمايد و لكن قطع در ميان نباشد . [ 79 الف ]
اى يوسف بلاى حبس بكش كى آخر بلاى حبست بسر آيد و ايام روز « 17 » وصلت درآيد . اى مؤمن بلاى دنيا بكش ، آخر بلاى دنيا بسر آيد و هنگام شادى و راحت
هامش
( 1 ) - درآمد
( 2 ) - + او را بخريدى و بپسنديدى
( 3 ) - « آوردى و پسنديدى » ندارد
( 4 ) - + خود
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - مىكند
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - + اكنون
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + و همه كار او را مىساخت و هر چه داشت به روى وى مىباخت
( 11 ) - آمد
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - + به دو
( 15 ) - + زيرا كه
( 16 ) - « در ميان ايشان » ندارد
( 17 ) - ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 25
( 2 - ) سورهء معارج / 11