قصه :
پس عزيز با يوسف عتاب كردن گرفت . گفت : ترا بخريدم و خزانهء خود در وجه تو نهادم و ترا در حرم « 3 » خود راه دادم ، شايد كى تو مرا خيانت كنى ؟ يوسف « 4 » جواب داد « 5 » : « هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي . » « 1 - » من از خود چون پسندم « 6 » كى كار « 7 » بد كنم و قصد هلاك خود كنم ، او مرا به خود دعوت كرد و آهنگ كيد و حيلت كرد . عزيز گفت : گواه دارى بدينچ مىگويى ؟ يوسف بازپس « 8 » نگرست گفت : درين خانه همين كودك چهارماهه بود ، گواى « 9 » من اوست . عزيز گفت : كودك چهارماهه سخن چون « 10 » گويد ؟ گفت : اگر ملك تعالى خواهد كى برائت ساحت من پيدا كند قادر است كى زبان گنگ او گويا كند . عزيز روى به « 11 » كودك گردانيد « 12 » و گفت : تو چه گويى ؟ گفت « 13 » : « وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها . » « 2 - » الآية بترجمتها . اگر زليخا دانستى كى گواه حاضر است با يوسف اين مراودت نكردى ، بنده اگر دانستى كى گواه حاضر است با حق اين مخالفت نكردى . « ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ . » « 3 - » اى زليخا يوسف را دعوت مكن كى آن كودك چهارماهه گواهى دهد و « 14 » در