درآيد و از بلاها برهى و غمهاى ترا كران آيد « 1 » .
بيت
بر اسب طرب ز [ ى ] تو دوانيم آخر * بر سر ز رخ تو گل فشانيم آخر
جاويد به غمهات « 2 » نمانيم آخر * روزى لمن الملك بخوانيم آخر
قصه :
پس عزيز با يوسف عتاب كردن گرفت . گفت : ترا بخريدم و خزانهء خود در وجه تو نهادم و ترا در حرم « 3 » خود راه دادم ، شايد كى تو مرا خيانت كنى ؟
يوسف « 4 » جواب داد « 5 » :
« هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي . »
« 1 - » من از خود چون پسندم « 6 » كى كار « 7 » بد كنم و قصد هلاك خود كنم ، او مرا به خود دعوت كرد و آهنگ كيد و حيلت كرد .
عزيز گفت : گواه دارى بدينچ مىگويى ؟ يوسف بازپس « 8 » نگرست گفت : درين خانه همين كودك چهارماهه بود ، گواى « 9 » من اوست . عزيز گفت : كودك چهارماهه سخن چون « 10 » گويد ؟ گفت : اگر ملك تعالى خواهد كى برائت ساحت من پيدا كند قادر است كى زبان گنگ او گويا كند . عزيز روى به « 11 » كودك گردانيد « 12 » و گفت :
تو چه گويى ؟ گفت « 13 » :
« وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها . »
« 2 - » الآية بترجمتها .
اگر زليخا دانستى كى گواه حاضر است با يوسف اين مراودت نكردى ، بنده اگر دانستى كى گواه حاضر است با حق اين مخالفت نكردى .
« ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ . »
« 3 - »
اى زليخا يوسف را دعوت مكن كى آن كودك چهارماهه گواهى دهد و « 14 » در
هامش
( 1 ) - از « و از بلاها برهى . . . » ندارد
( 2 ) - غصها
( 3 ) - بحرم
( 4 ) - + گفت
( 5 ) - « جواب داد » ندارد
( 6 ) - + بد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - گواه
( 10 ) - چگونه
( 11 ) - بدان
( 12 ) - آورد
( 13 ) - + آنچه گفت قوله
( 14 ) - + تو
( 1 - ) سورهء يوسف / 26
( 2 - ) سورهء يوسف / 26
( 3 - ) سورهء ق / 19