و گروهى گفتند : « العدل و الفضل ككفّتى الميزان و الخوف و الرجاء كجناحى « 1 » الطائر . » و دليل برين آنست كى ابو بكر الصديق « 2 » را رضى الله عنه « 3 » پرسيدند كى اميدت بفضل حق تا چه حدّ است و ترس تو از عدلش تا چه حدّ است « 4 » ؟ گفت :
اميدم بفضل حق تا بدان حدّ است كى اگر فردا در محشر قيامت خطاب آيد كى از ميان شما يكى بهشتى « 5 » و ديگران « 6 » دوزخى ، من راه بهشت گيرم و گويم « 7 » مگر آن يكى منم . و بيم « 8 » از عدل او تا بدان حدّ است كى اگر خطاب آيد كى از ميان « 9 » شما يكى دوزخى و ديگران « 10 » همه بهشتى ، « 11 » من راه دوزخ گيرم ترسم كى آن يگانه منم « 12 » .
آنكس كى رفيق « 13 » محمد مختار « 14 » بود و يار غار بود و پسنديدهء ملك « 15 » جبّار بود و بخشندهء چهل هزار دينار بود ، از عدل ملك چنين ترسكار بود . تو كى در كار طاعت خائنى و در كوى زلّت ساكنى چرا چنين از قهر و خذلان « 16 » ايمنى .
بيت
ننالم گرچه نالانم نگريم گرچه گريانم * همىدارم ميان دل دل از مولى نگردانم
بسى از من جفا ديد او بسى زو من وفا ديدم * به دو اميد دو جهانم مبادا زو كى درمانم
گرش يابم چه غم دارم دل از شادى چه كم دارم * گرم گويد نمىشايى ذليل و « 17 » خوار و حيرانم
هامش
( 1 ) - كالجناحى
( 2 ) - صديق
( 3 ) - « رضى اللّه عنه » ندارد
( 4 ) - از « و ترس تو از عدلش . . . » ندارد
( 5 ) - + است
( 6 ) - + همه
( 7 ) - + آن يگانهام و ترسم
( 8 ) - « مگر آن يكى منم و بيم » ندارد
( 9 ) - « از ميان » ندارد
( 10 ) - « يكى دوزخى و ديگران » ندارد
( 11 ) - اهل بهشتيد مگر يك كس
( 12 ) - من باشم
( 13 ) - + و مختار
( 14 ) - « محمد مختار » ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - او
( 17 ) - در متن : گرم گويد نمىشاى ما را ازو . . .