هزار سوار محاربت « 1 » كنند ، و جملهء اين كاروانيان « 2 » سيصد و نود كساند « 3 » ، فىالجمله طاقت احتمال يك حملهء « 4 » ما ندارند ، تدبير تو آن است كى « 5 » اقرار دهى تا ترا بفروشند بارى زنده بمانى ، باشد كى وقتى « 6 » خلاص « 7 » و آزادى ياوى « 8 » . يوسف رضا داد « 9 » ، پس برادران دست او بگرفتند گفتند « 10 » : اين بنده را اگر « 11 » بخريد بشما فروشيم . مالك در او نگاه كرد گفت : هر چند كى درين چهرهء زيباى او نگاه مىكنم « 12 » ، درونشان بزرگى مىبينم « 13 » نه نشان بندگى . گفتند : كى پدر ما كنيزكى حامله خريده بود « 14 » نام او راحله « 15 » ، اين فرزند اوست او را هر « 16 » وقتى با ما مىنشاند ، تا سيرت و طبع ما بگيرد « 17 » ، اكنون جرمى بكرد و بگريخت ، و از ترس خود را درين چاه افگند « 18 » .
مالك روى بيوسف كرد گفت : راست مىگويند ؟ يوسف « 19 » گفت : بلى . پس مالك گفت : نقدى كه با من بود بدين اجناس دادهام كى با من است ، اما درمى بيست مانده است . ايشان « 20 » گفتند روا باشد كى ما بدين بهاى اندك او را به تو فروشيم به شرطى .
مالك گفت : بچه شرط ؟ گفتند : يكى آنك او دزد است « 21 » و گريز پاى است ، به عيبش [ 49 الف ] رد نكنى ، ديگر آنك پلاسش پوشى ، و سه ديگر آنك نان جوين « 22 » دهى و آن نيز « 23 » اندك دهى ، ديگر آنك به بند و غلش دارى ، و تا به مصرش نبرى بند از پاى او برندارى . پس مالك « 24 » آن بيست درم بديشان داد و يوسف را بخريد و قباله نبشتند « 25 » باسم آل « 26 » ابراهيم . « اشترى مالك بن زعر « 27 » عبدا من اولاد يعقوب اسمه يوسف بعشرين درهما و باعوه منه به شرط « 28 » لا يرده بعيب السرقة و الاباق و بان « 29 » لا يطعمه الا الشعير و ان « 30 » لا يلبسه الا
هامش
( 1 ) - مبارزت
( 2 ) - كاروان
( 3 ) - + و اين جمله طاقت حملهء يكى از
( 4 ) - از « فىالجمله . . » ندارد
( 5 ) - + به بندگى
( 6 ) - وقتيت
( 7 ) - + باشد
( 8 ) - يا بى
( 9 ) - بداد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - مىنگرم و نظر مىكنم
( 13 ) - برو نشان بزرگى است
( 14 ) - خريد
( 15 ) - راحيل
( 16 ) - بهر
( 17 ) - گرفت
( 18 ) - انداخت
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - برادران يوسف
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - جوينش
( 23 ) - « آن نيز » ندارد
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - بنوشتند
( 26 ) - در متن : آله
( 27 ) - ذرعه
( 28 ) - بان
( 29 ) - ان
( 30 ) - ندارد