فروشيم كى « 1 » در خورد او باشد تو طاقت آن ندارى . ما با تو بسازيم ، آنچ دارى بده ، و يوسف با جمال ترا . « 2 » پادشاه عالم بهشت را بر من يزيد كرم و ابها كرد ، با تو همين گفت : بندهء بيچاره ، اگر من اين بهشت را به بها به تو فروشم ، چنانك در خورد او باشد ، تو طاقت بهاى آن دادن ندارى ، همى آنچ دارى بده بهشت با وصال ترا « 3 » .
قصه :
پس چون كاروان بار برنهادند ، يوسف را پلاسى در بر « 4 » كردند و غلى در گردن نهادند ، و بندش « 5 » بر پاى « 6 » نهادند و سلسلهاى بر دست نهادند . يوسف چون غل و زنجير ديد فرياد برآورد . مالك گفت : اى غلام چيت بود « 7 » ؟ گفت : مرا غل بر منه « 8 » ، كى چون غل و زنجير مىبينم « 9 » مرا « 10 » از حال دوزخيان ياد مىآيد « 11 » ، و دلم از هيبت « 12 » و هول آن حال به فرياد مىآيد « 13 » . مالك گفت : اى غلام ساعتى صبر كن ، از بهر عهد ايشان مىكنم ، چون پارهاى راه برويم و از نظر ايشان درگذريم « 14 » ، باز برداريم .
يوسف گفت : اى خواجه يك حاجت من « 15 » روا كن ، بگذار تا بروم و ايشان را وداع كنم ، ترسم كى ايشان را باز « 16 » نبينم . مالك گفت : درين عالم بندهاى نديدم بدين وفادارى كه توى ، و خداوند نديدم بدان جفاكارى كى ايشانند « 17 » . يوسف گفت : مرا برادريست [ 49 ب ] هم مادر و هم پدر ، بشوم « 18 » و ايشان را بگويم تا سلام من به دو رسانند . يك دو پاس از شب گذشته بود ، مالك يوسف را بغلامى سپرد و گفت : برو و او را به نزديك ايشان بر تا وداع ايشان « 19 » كند . يوسف چون به نزديك
هامش
( 1 ) - چه چيز
( 2 ) - + پروردگار گفت اى بندهء بيچاره اگر ما بهشت را به بهايى فروشيم كه در خورد او باشد تو طاقت بها دادن ندارى همى آنچه دارى بده بهشت ترا
( 3 ) - از « پادشاه عالم بهشت را بر من يزيد . . . » ندارد
( 4 ) - گردن
( 5 ) - بندى
( 6 ) - پاىها
( 7 ) - چت مىشود
( 8 ) - « مرا غل بر منه » ندارد
( 9 ) - بديدم
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - آوردم
( 12 ) - نهيب
( 13 ) - آيد
( 14 ) - + اين بندها
( 15 ) - مرا
( 16 ) - « را باز » ندارد
( 17 ) - و بدين جفاكارى كه خداوندگاران تواند
( 18 ) - بروم
( 19 ) - ندارد