ايشان « 1 » رسيد ، آن غلام را گفت : تو اينجا باش كى ايشان آنجا « 2 » خفتهاند « 3 » تا من بروم و ايشان را ببينم . چون نزديك رسيد ، جمله خفته بودند . يهودا پاس مىداشت ، آواز سلسله به گوش يهودا رسيد . گفت : من انت ؟ « 4 » گفت : انا عبد الغريب الذليل « 5 » يوسف . يهودا چون او را بديد در گريه آمد ، برادران را بيدار كرد . برادران او را « 6 » گفتند : يا يوسف چرا آمدى ؟ گفت : آمدم تا يكبار ديگر شما را « 7 » ببينم ، مگر « 8 » ديدار واپسين است . يك يك را در برمىگرفت و مىگفت : اگر شما بر من رحمت نكرديد ، خدا بر شما رحمت كناد ، و اگر شما مرا ضايع بگذاشتيد خدا « 9 » شما را ضايع مگذارد « 10 » .
شعر
أ ترحل عن حبيبك ثم تبكى * عزيزى ما دعاك الى الفراق
بيت
هرگه كى به دروازهء كوى تو رسم * زان صحبت ديرينه بگيرد هوسم
چندان گريم كى بر نيايد نفسم * لكن چكنم كه با قضا مىنبسم
پس يوسف باز پس آمد ، قافله رفته بود . آن غلام بر شتر « 11 » نشست و يوسف را از پس نشاند ، و تازان مىرفت تا به قافله اندر رسيد « 12 » .
نكته :
هيچ روزى صعبتر بر يوسف « 13 » نگذشت « 14 » از آن روز ، كى مالك او را بخريد و از چاه برآورد ، عريان و افتاده « 15 » در چنگ خصمان ، اقرار داده به بندگى و جرم و عصيان ، دربند غل و زنجير « 16 » كشيده چون مجرمان ، در محنت و اندوه
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - خفته باشند
( 4 ) - + يوسف
( 5 ) - + العاجز - المسكين
( 6 ) - « او را » ندارد
( 7 ) - ديگرتان
( 8 ) - + اين
( 9 ) - + تعالى
( 10 ) - مكناد
( 11 ) - اشتر
( 12 ) - مىرفتند تا در قافله رسيدند
( 13 ) - « بر يوسف » ندارد
( 14 ) - + بر يوسف
( 15 ) - در افتاده
( 16 ) - « غل و زنجير » ندارد