خشيت « 1 » بود . آن گناهكارى كى در دام قهر خالق افتد ، بنگر تا وصال او بر چه نسق باشد « 2 » . خواهى كى در جوار خلق ساكن باشى ، و از عقاب حق ايمن باشى ، روى به راه راست « 3 » كن و خود را در چهار چيز موافقت كن ، كى پادشاه عالم چهار چيز بكند ، چهار چيز نكند . عدل كند ، جوز نكند ، فضل كند ، ميل نكند ، تاج قربت بر سر بنده نهد « 4 » غيب و خداوندى به دو ندهد ، عاصى را به مغفرت بردارد و اجر مطيعان ضايع نكند . تو نيز « 5 » در موافقت او « 6 » چهار چيز بكن « 7 » ، و چهار چيز مكن . اول با خلق سازگارى كن بدكارى مكن ، دوم آشنايى كن بيگانگى مكن ، سيم پارسايى كن رسوايى مكن ، چهارم با خلق آشتى كن زشتى مكن ، تا هم در ميان خلق « 8 » پسنديده باشى ، و هم در جوار حق آسوده باشى .
قصه :
پس چون يوسف برادران را بديد در گرستن « 9 » آمد ، و به زارى در زنهار خواستن آمد ، گفتند : اگر به بندگى اقرار دهى تا ترا بفروشيم و اگر نه بكشيم و به چاه اندازيم « 10 » . يوسف دست به لاوه « 11 » و زارى برآورد و گفت « 12 » : بر من « 13 » ببخشاييد و بر كودكى من رحمت كنيد ، تا سوگند ياد كنم كه هرچ با من كرديد با پدر نگويم . برادران « 14 » گفتند : هنوز صحبت پدر مىخواهى ؟ پدر ترا گفتيم كى يوسف را گرگ بخورد « 15 » و ما را باور داشت ، ديگرباره « 16 » خويشتن را دروغ زن چون « 17 » كنيم « 18 » . يهودا گفت : يا يوسف تو دانى كى برادرانت « 19 » چون مبارزاند « 20 » ، هر يكى با
هامش
( 1 ) - وحشت
( 2 ) - خواهد بود لطيفه
( 3 ) - انابت
( 4 ) - + و ليكن
( 5 ) - + اى بندهء مؤمن
( 6 ) - خداوند
( 7 ) - + آشنايى كن بيگانگى مكن پارسايى كن رسوايى مكن با حق آشنايى كن زشتى مكن با خلق سازگارى كن بدكارى مكن تا هم در ميان خلق
( 8 ) - از « چهار چيز مكن اول . . . » ندارد
( 9 ) - گريستن
( 10 ) - + دست به فرياد
( 11 ) - « يوسف دست به لاوه » ندارد
( 12 ) - + اى برادران بر پيرى يعقوب
( 13 ) - « بر من » ندارد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - بخورده است
( 16 ) - بار ديگر
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - نكنيم
( 19 ) - برادران تو
( 20 ) - مبارزت كنند