بمرد . « 1 » خطابى شنيد « 2 » كى كسى گفت : « احرقنا بلدة حتى « 3 » اعطيناك شهوة « 4 » فما تريد ايضا « 5 » . » گفت : براى تو « 6 » شهرى در معرض هلاك نهاديم تا آرزوى دل تو بداديم ، ديگر چه مىخواهى « 7 » درويشا « 8 » ؟ درويش سر برآورد و گفت : « اريد وجهك يا الهى . » گفت از دنيا همين بود كى خوردم ، ديگر ترا مىخواهم . از بالا « 9 » ندايى درآمد :
« ان كنت تريد وجهى فها انا . » گفت « 10 » اگر مرا مىخواهى اينك من « 11 » . درويش نعرهاى بزد و جان به حق تسليم كرد « 12 » . حسن گفت « 13 » از تحيّر سر در پيش افگندم .
چون سر برآوردم ، او را نديدم . سراسيمه گشتم « 14 » و از هر سويى رفتم و او را جستم « 15 » ، نيافتم . ندايى شنيدم كى گفت « 16 » : مطلب ، او را نخواهى يافت كى طالب بمطلوب رسيد و عاشق بمعشوق رسيد « 17 » .
لطيفه :
اين نه عجب كى از بهر مراد « 18 » دل درويشى شهرى را بسوزد « 19 » ، و آن نه عجب كى از بهر « 20 » جستوجوى بيگانگى « 21 » پيغامبرزادهاى « 22 » را به چاه اندر اندازد « 23 » ، آن عجبتر كى فردا صد هزاران « 24 » مطيع را در طفيل عاصى در تحت ستر و كرم به دوزخ دارد « 25 » ، نهفته « 26 » آن مطيع را مىنوازد ، و در پرده « 27 » آن عاصى را مىسوزد ، نه مطيع به طاعت پيدا شود ، و نه عاصى به زلّت رسوا شود .
شعر
اى به دنيا در بديده نعمتم * چون بيايى خود ببينى رحمتم
هامش
( 1 ) - + بس
( 2 ) - شنيدم
( 3 ) - لا
( 4 ) - لقمة
( 5 ) - شهوة + لنعطيك بغته
( 6 ) - « براى تو » ندارد
( 7 ) - + تا در حال بدهيم
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « از بالا » ندارد
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بيا كه من اينكم
( 12 ) - بداد
( 13 ) - « حسن گفت » ندارد
( 14 ) - « سراسيمه گشتم » ندارد
( 15 ) - مىجستم
( 16 ) - + الى متى تطلب المفقود ذلك قاصد وصل المقصود تا چند جويى او را كه نخواهى ديد رو كار خود كن كه قاصد به مقصود رسيد
( 17 ) - از « مطلب او را . . . » ندارد
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - بسوزانند
( 20 ) - + دل بيگانهاى
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - پيغمبرى
( 23 ) - افكنند
( 24 ) - صد هزار
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - نهفتهاند
( 27 ) - + عصيان