بيت
جويندهء « 1 » تو شدند عشاق جهان * فتنه شدهاى « 2 » در تو رسيدن نتوان
آيند سر كوى « 3 » تو اى جان جهان * دل بر سر دل نهاده جان بر سر جان
« 4 » پادشاه عالم « 5 » داود را صلوات اللّه عليه گفت « 6 » : « من عرفنى طلبنى و من طلبنى قصدنى و من قصدنى وجدنى و من وجدنى حفظنى . » گفت : هرك مرا شناخت « 7 » راه طلب ما قبله ساخت « 8 » ، دل از بهر ما بپرداخت و هرك دل با ما پرداخت ، در بوتهء عشق ما بگداخت ، و از خلق عالم علم بىنيازى برافراخت .
موعظه :
اى نادانان بشناسيد ، اى شناسايان « 9 » كل « 10 » بجوييد ، اى جويندگان جهد كنيد ، اى جهدكنندگان برگيريد ، اى برگرفتگان « 11 » نگه داريد ، اگر مىدانيد كى چه مىداريد .
پس داود گفت بار خدايا ، آنك قصد كرد در « 12 » درگاه تو « 13 » بازو چه كنى ؟
« قال « 14 » : جعلت بليتى قيدا له . » گفت به بلاش بند كنم « 15 » تا نگريزد ، و به تير عشقش خسته گردانم « 16 » تا برنخيزد ، و اگر بنالد بدست قهر غيرتش باز دهم تا خون او بريزد .
قصه :
بعد از پنجاه سال اين مالك بن زعر آن « 17 » دو سه روز بدمشق رسيد كى يوسف را به چاه انداخته بودند . مالك مىآمد « 18 » با كاروان و وى را دو غلام بود ، يكى بشرى نام و يكى بشير نام « 19 » . مالك بشير را گفت اگر آن غلام را « 20 » كى من بخواب ديدم
هامش
( 1 ) - چون بندهء
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - بر سر كوه
( 4 ) - خبر
( 5 ) - + جل جلاله گفت
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - بشناخت
( 8 ) - + و هر كه راه طلب ما قبله ساخت
( 9 ) - در متن :
شناسيان
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - برگيرندگان
( 12 ) - « كرد در » ندارد
( 13 ) - + كند
( 14 ) - + جل جلاله
( 15 ) - در متن : + او را
( 16 ) - كنم
( 17 ) - در آن
( 18 ) - « مالك مىآمد » ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + بيابيم