الفصل العشرون من قصة يوسف عليه السلم
فى قوله تعالى :
« وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ
« 1 »
. »
« 1 - » قال الامام رضى اللّه عنه :
« من رزق شيئا من مستقبل ايامه اخبر ذلك فى منامه . » گفت هر كرا از سعادت خلعتى دهند « 2 » ، در خواب ، خيال آن « 3 » به دو نمايند « 4 » تا پيش از آنك خلعت به دو رسد « 5 » ، خيال « 6 » او را بشناسند و شكر گويد و در « 7 » طاعت آن « 8 » بپويد « 9 » ، چون حق تعالى قضا كرده بود كى مالك بن زعر « 10 » يوسف را بياود « 11 » ، در خواب خيال او به دو نمودند . و آوردهاند كى اين مالك بن زعر « 12 » الخزاعى بمصر بود ، در حال كودكى بخواب ديد كى در زمين كنعان رفتى « 13 » ، آفتاب از آسمان فروآمدى و در آستين او فرورفتى « 14 » . پس ابرى سپيد درآمدى از هوا « 15 » و درّ همىباريدى و او از « 16 » آن درّ همىچيدى « 17 » و در صندوق همىنهادى « 18 » . ديگر روز پيش معبّر رفت و آن خواب او را بگفت ، معبر
هامش
( 1 ) - + فادلى دلوه
( 2 ) - دادند
( 3 ) - + را
( 4 ) - فرستادند
( 5 ) - فرستند
( 6 ) - به خيال
( 7 ) - + راه
( 8 ) - منعم
( 9 ) - پويد پس
( 10 ) - ذرعه
( 11 ) - بيابد
( 12 ) - ذرعه
( 13 ) - مىرفتى
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + بر سر او
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - را مىچيدى
( 18 ) - مى
( 1 - ) سورهء يوسف / 19