كجا روم « 1 » ؟ گفت « 2 » امروز آن روز است كى بهاى خود ببينى . « 3 » نگر كى بحسن صورت غرّه نباشى ، كه كار حسن سيرت دارد نه حسن صورت . يوسف چون در صورت نگريست ، گفت قيمت اين جمال با كمال ايام ، قيمت [ 47 الف ] اين صورت چند باشد ، به من يزيد عرض « 4 » دنيا بيش از هفده درم نفروختند . گفت اين است قيمت صورت تو « 5 » . چون « 6 » نظر از صورت بگردانيد ، به مصرش بفروختند « 7 » بهم سنگ او مشك و عنبر و ياقوت « 8 » و گوهر و زر و سيم « 9 » و گفتند اينست قيمت سيرت تو .
اشارت :
قيمت هر كسى « 10 » بهمت او پيدا شود ، اگر خواهى بدانى كى قيمت بنده « 11 » چيست ، بنگر تا او را همت چيست . اگر مرد را « 12 » همت « 13 » به خوردن است ، قيمت او همان لقمه است « من كان همته ما يدخل فى بطنه فقيمته ما يخرج من بطنه . « 14 » » اگر همت او « 15 » نهادن است ، قيمت او همان نهادن است « 16 » . اگر « 17 » همت مرد « 18 » به دنيا است « 19 » ، قيمت او همان دنياست « 20 » . و اگر همت او بعقبى است ، قيمت او همان « 21 » عقبى است . و اگر همت او بمولى است ، او را « 22 » قيمت نيست زيرا كى در نهاد خويش يتيم است . و درّ را « 23 » يتيم از بهر آن گويند كى « 24 » قيمت او از خاطرها در گذشته است « 25 » . مصطفى را صلع « 26 » درّ يتيم خواند « 27 » ، نه از بهر آنك وى را « 28 » مادر و پدر نبود « 29 » ، از بهر آنك همت او از
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - + يا يوسف آن روز ياد دارى كه در آينه نگريدى بجمال خود متعجب شدى گفتى اگر من بنده بودمى كه توانستى بهاء من دادن ؟ گفت بلى ياد دارم . جبريل گفت
( 3 ) - + موعظه
( 4 ) - + دنياش را بفروختند به بيست درم سيم سياه گفتند قيمت صورت تو بس
( 5 ) - از « بيش از هفده درم . . . » ندارد
( 6 ) - + يوسف
( 7 ) - فروختند
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - « زر و سيم » ندارد
( 10 ) - + كه پيدا شود
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - « مرد را » ندارد
( 13 ) - + مرد
( 14 ) - از « من كان . . . » ندارد
( 15 ) - مرد
( 16 ) - + و اگر همت مرد همان چيزست كه در اندرون او حاصل شود قيمت او آنست كه از اندرون او زائل شود من كان همته . . . الخ
( 17 ) - + مرد را
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - بود
( 20 ) - بود
( 21 ) - نعيم
( 22 ) - + هيچ
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - + كميت
( 25 ) - باشد
( 26 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 27 ) - گفتند
( 28 ) - « وى را » ندارد
( 29 ) - نداشته