بيابى « 1 » ، هر دختر از آن من كى تو خواهى به تو دهم ، با چندان مال كى تو خواهى پس به زمين كنعان رسيدند . گروه « 2 » مرغان ديدند كى بر سر آن چاه طواف مىكردند ، همچنانك حاجيان طواف كعبه كنند . و آن فرشتگان « 3 » بودند . كى ملك تعالى ايشان را فرستاده بود از « 4 » براى مؤانست يوسف عليه السلم « 5 » . مالك از حقيقت حال بىخبر بود ، پنداشت كى مرغانند ، فرشتگان « 6 » را نشناخت زيرا كى او بتپرست بود . كاروان را « 7 » رها كردند و از پيش بيامدند « 8 » ، گفتند كى آن مرغان را صيد كنيم « 9 » و از چاه آب برگيريم « 10 » . آوردهاند كى « 11 » آن چهارپايان بدان ناحيت رسيدند بوى يوسف بمشام ايشان رسيد ، همه بارها بيفگندند « 12 » و در ميان خاك غلتيدند « 13 » تا آنگه كى به يوسف رسيدند « 14 » .
نكته :
چهارپايان كى بوى « 15 » يوسف شنيدند از بار خود جدا شدند تا بوصال يوسف مهيا « 16 » شدند ، مؤمن چون بوى وصال حق شنود ، بايد كى از جمله « 17 » علائق مجرد شود ، تا بعزّ وصال او مؤيد شود .
قصه « 18 » :
چون مالك به كنار آن « 19 » چاه رسيد مرغان را نديد « 20 » ، در چاه نگاه كرد نورى ديد كى از چاه مىدرخشيد « 21 » . گفت مگر اين شعاع صفاى آب است ، دلو را « 22 » فروگذاشت . جبرئيل « 23 » آمد و گفت « 24 » يا يوسف درين دلو نشين . گفت تا
هامش
( 1 ) - از « كى من بخواب . . . » ندارد
( 2 ) - گله
( 3 ) - فريشتگان
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - فريشتگان
( 7 ) - + از آن جانب بياورد و او از پيش بيامد
( 8 ) - از « رها كردند . . . » ندارد
( 9 ) - كنم
( 10 ) - برگيرم خبر
( 11 ) - + چون
( 12 ) - مىانداختند
( 13 ) - غلطيدند
( 14 ) - با ايشان رسيد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - مهنا
( 17 ) - كل
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - بديد
( 21 ) - نور از وى مىتافت
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + عليه السلام
( 24 ) - + كه پادشاه عالم جل جلاله مىگويد