و چشم بر درگاه وصلت گشاده ، تا از درگاه كى درآيد [ 33 الف ] و از دوست چه خبر آيد و اين درد و محنت بسر آيد ، « 1 » و ايام فرقت را گذر آيد و آفتاب وصلت از مطلع انس عاشقان برآيد .
شعر « 2 »
اندر دل من گر گل عشقش ببر آيد * جان را به زمان هم « 3 » ز وصالش خبر آيد
بشكفته شود باغ دلم پس بدهد بو * آنگه كى ز معشوق به دو در نظر آيد
بنهادمش « 4 » اين جان كى به مژده بدهم من * چون پيك وصالش ز در حجره درآيد
صد روح فداى طرب لذت آنگاه * كان مركب معشوق به بازار برآيد
جان چون « 5 » بدهد عاشق در عشق جمالش * ز آن جان بدل او دو هزار « 6 » دگر آيد
اى عاشق مهجور نگر بيش ننالى * كين نوبت هجران تو روزى بسر آيد
هر چند دراز آيد بر يار شب هجر * هم بگذرد آن آخر ، هم صبح برآيد
هامش
( 1 ) - + هزار شادى به بقاى آن ساعت كه در او از وصلت خبر آيد
( 2 ) - بيت
( 3 ) - جان را به زبان در
( 4 ) - بنهادهام
( 5 ) - چون جان
( 6 ) - دو هزاران