حكايت
چون مصطفى صلع « 1 » بحرب « 2 » بدر رفت ، « 3 » يكى از انصاريان « 4 » خواست كى با او هجرت كند ، چون برگ راه كرد ، عيالش بار داشت « 5 » و در دامن او آويخت « 6 » و گفت : اى مرد تو مىروى و مرا با اين كودك كى در شكم است « 7 » مىگذارى و باشد كى باز نيايى ، بنشين و خود را رهين بيم و محنت « 8 » مكن « 9 » . مرد ساعتى انديشه كرد و پس « 10 » گفت :
اى زن اين كودك را كه در شكم تست « 11 » به كسى سپردم كى نگاه دارد « 12 » ، تا تو دل فارغ دارى . زن گفت به كه سپردى ؟ « 13 » گفت : « سلمته الى اللّه تعالى . » و پاى در ركاب كرد و عيال را « 14 » بدرود كرد و « 15 » شش ماه در سفر بماند . چون باز آمد ، دو ماه بود تا آن « 16 » زن از درد زادن « 17 » مرده بود ، كودك را در شكم « 18 » به گور برده بود « 19 » . مرد غريوان بر سر گور آمد « 20 » و ساعتى بگريست . از گوشهء لحد آوازى شنيد كى : « خذ الامانة . » امانت تو بستان « 21 » . آن مرد گور باز شكافت . پسر را ديد زنده ، دوماهه شده ، ناف بريده « 22 » ، و در قماطى « 23 » پيچيده و مادرش « 24 » مرده ، و او « 25 » از انگشت « 26 » خود شير مىخورد « 27 » .
پدر او را برداشت و گفت : ملكا چنانك قادرى كى اين پسر را در گور تنگ و تاريك بداشتى ، [ 33 ب ] قادرى « 28 » كى مادرش را هم زنده بداشتى « 29 » تا اين پسرك « 30 » از مادر يتيم « 31 » نگشتى . ديگر بار آواز آمد از « 32 » گوشهء لحد كى : « انا ضمين امين ما تسلمت
هامش
( 1 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 2 ) - به غزا
( 3 ) - مىرفت
( 4 ) - انصار
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - دست در دامن زد
( 7 ) - دارم
( 8 ) - محنت و بيم
( 9 ) - + و فرزند خود را يتيم مكن
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - « كه در شكم تست » ندارد
( 12 ) - « نگاه دارد » ندارد
( 13 ) - + مرد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - + برفت مدت
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ولادت
( 18 ) - و كودك در شكم مانده
( 19 ) - « به گور برده بود » ندارد
( 20 ) - رفت
( 21 ) - در متن بوستان . تصحيح قياسى است
( 22 ) - « دوماهه شده ناف بريده » ندارد
( 23 ) - قماط
( 24 ) - مادر
( 25 ) - و آن كودك
( 26 ) - انگشتان
( 27 ) - همىخورد
( 28 ) - قادر بودى
( 29 ) - بگذاشتى
( 30 ) - « اين پسرك » ندارد
( 31 ) - يسير
( 32 ) - همى آوازى آمد