گفتند : بلى . گفت : آه ! قضا كار كرد و دل ما [ 32 ب ] بتيغ « 1 » فرقت « 2 » افكار كرد .
پس « 3 » سر برهنه « 4 » و پاى برهنه روى به دروازه نهاد ، گريان « 5 » و زارى كنان پدر را ديد در انتظار « 6 » نشسته . گفت : اى پدر « 7 » برادرم « 8 » يوسف را چه كردى ؟ گفت : برادرانش با خود « 9 » ببردند پيش گوسفندان . گفت : اى « 10 » پدر نه « 11 » يوسف را دوست داشتى « 12 » ؟ گفت : بلى .
« 13 » گفت : آن را كى دوست دارى به دشمن چرا سپارى ؟
بيت
نه روى بهى نه جاى فرياد مرا * نه نيز كند بوصل خود شاد مرا
بنگر كه به عاقبت چه افتاد مرا * معشوق بدست دشمنان داد مرا
پس دامن پدر بگرفت و زارى برآورد . يعقوب گفت : جان پدر مگرى ، « 14 » بازآيد . گفت : آرى « 15 » بازآيد ، و لكن مدت فراق « 16 » دراز آيد . « 17 » گفت : مدت دراز نيست ، نماز شام « 18 » با تو رسيده باشد « 19 » . گفت : اى پدر « 20 » ترسم كه نماز « 21 » شام حال تو در زارى ، چون جان « 22 » من گرديده باشد . « 23 » گفت : جان پدر خاموش ، اين همه گريه « 24 » براى « 25 » فرقت يك ساعته چيست ؟ گفت : اى پدر « 26 » « هذا بكاء طويل . » اين نوحه درازست ، اى بسا كى ترا درين فرقت « 27 » با من « 28 » ببايد گريستن « 29 » .
شعر
اذا انهمر الدموع على خدود * تبيّن من بكى ممّن تباكا
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - به فرقت يوسف
( 3 ) - + آن دختر
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - گريه
( 6 ) - + يوسف
( 7 ) - بابا
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + بصحرا
( 10 ) - يا
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - نمىداشتى
( 13 ) - + دختر
( 14 ) - + كه
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - فرقت
( 17 ) - + يعقوب
( 18 ) - + با برادران
( 19 ) - باشند
( 20 ) - بابا
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - حال
( 23 ) - + يعقوب
( 24 ) - + و زارى
( 25 ) - بر
( 26 ) - يا بابا
( 27 ) - فراق
( 28 ) - ندارد
( 29 ) - گريست