پذيرد تا بجايى رسد « 1 » كه در و هم قسمت نپذيرد « 2 » ، و آن را « جوهر فرد » نام كردند . و نزديك حكما « 3 » محالست كه جسم را « 4 » جزوى باشد كه قسمت نپذيرد « 5 » در عقل و وهم ، اگر چه تواند بود كه در بيرون « 6 » از غايت كوچكى ما « 7 » آن را پاره نتوانيم كرد ، و لكن در عقل قسمت پذيرد . و برهان « 8 » آنكه اين جوهر فرد محالست آنست كه يك جوهر را در ميان دو جوهر « 9 » تقدير كنيم « 10 » . اگر ميانگين حجاب كند يك طرف را از طرف « 11 » ديگر ، پس هر يكى از كنارين « 12 » چيزى مالد از ميانگين جز آنكه ديگرى مالد « 13 » ، و لازم آيد كه منقسم شود .
و اگر حجاب نكند يك كنارين را « 14 » از ديگر ، پس آن « 15 » هر دو « 16 » كنارين يكديگر را مالند ، و وجود و عدم ميانگين « 17 » يكى باشد و تداخل لازم آيد .
و بايد كه حجم صد هزار جوهر بر يكى بيفزايد و در عالم هيچ مقدارى نباشد و اين محالست . و نيز يكى را بر « 18 » بالاى دو « 19 » نهيم چنان كه بر ملتقاى هر « 20 » دو باشد ، اگر همگى هر دو را مالد ، پس يكى چند دو باشد ، پس فرد « 21 » نباشد . و اگر يكى مالد و آن « 22 » ديگرى « 23 » نمالد محالست كه بر ملتقاى « 24 » هر دو تقدير « 25 » كرديم ، و اگر از « 26 » هر يكى چيزى مالد منقسم شود « 27 » هر سه . پس معلوم شد كه جسم مركّب نيست از جزو لا يتجزّى .
هامش
( 1 ) رسد : برسدSH( 2 ) نپذيرد : پذيردF( 3 ) حكما : حكماى فلسفه اينSH( 4 ) جسم را : جسم ازF( 5 ) نپذيرد : بپذيردSH( 6 ) بيرون : + از عقلSH( 7 ) ما : ياF( 8 ) و برهان : برهانS( 9 ) دو جوهر : دوSH( 10 ) كنيم : كنىSH( 11 ) از طرف : ازSH( 12 ) كنارين : كنارSH( 13 ) ديگرى مالد : ديگر مىمالدF( 14 ) يك كنارين را : يك كنارى راTF( 15 ) آن : از ( ؟ )F( 16 ) از ديگر ، پس آن هر دو : -SH( 17 ) ميانگين : ميانينSH( 18 ) بر : -F( 19 ) دو : -SHF( 20 ) هر : -SH( 21 ) فرد : فرقSH( 22 ) و آن : آنSH( 23 ) يكى مالد و آن ديگرى : از يكى مالد و از ديگرىF( 24 ) ملتقاى : متلقىF( 25 ) ، تقدير : تقديمF( 26 ) اگر از : اگرF( 27 ) شود :
شوندT