صفت » . و آنچه گفتيم كه همگى آن « 1 » ملاقى آن بود كه « 2 » دروست ، احتراز كرديم از بودن آب در كوزه و ميخ در ديوار ، كه آب را صفت كوزه نخوانند اگر چه دروست ، از بهر آنكه همگى آب ملاقى همهء « 3 » كوزه نيست . و هر چه او را محلّ نيست از ممكنات او را « جوهر » خوانيم ، و بر آن اختصار و اقتصار كنيم كه گوئيم جوهر آنست كه محلّ ندارد و عرض آنست كه محلّ دارد ، كه اين اصطلاحى نزديكست « 4 » . اما اصطلاح علماى مشّائين در جوهر و عرض و فرق ميان عرض و صفت « 5 » و صورت دراز مىشود و درين مختصر بدان حاجت نيست ، و پيش از مشّائين اصطلاح همين « 6 » بوده است كه ياد كرديم ، و مقصود « 7 » ما معنى است . هر جوهر كه البتّه خالى نشود از طولى و عرضى و عمقى ما آن را « جسم » خوانيم . و تعريف جسم درين مختصر بدان كنيم كه جوهريست مقصود « 8 » باشارات .
( 8 ) و بدان كه « 9 » معنى كلّى در بيرون « 10 » عقل هرگز واقع نشود ، كه اگر در اعيان حاصل شود او را اوئى « 11 » باشد كه ديگران را در آن شركت نباشد « 12 » . و ما گفتيم كه كلّى آنست از « 13 » معانى [ كه درو بسياران را شركت تواند بودن ] « 14 » . و هر كلّى كه او را جزويّات بسيار باشند « 15 » آن جزويّات را چون شركت « 16 » است در « 17 » كلّى بايد كه فرق باشد ميان ايشان ، و اگر نه
هامش
( 1 ) همگى آن : همگى اوSH( 2 ) كه : يكىf( 3 ) همه : همگىhs( 4 ) نزديكست : نزديكتر استhs( 5 ) و صفت : -F( 6 ) همين : همچنينSH( 7 ) و مقصود :
مقصودF( 8 ) مقصود : مخصوصSH( 9 ) و بدان كه : بدان كهS( 10 ) بيرون : برونSH( 11 ) اوئى : ادبىS( 12 ) نباشد : متصور نشودTSH( 13 ) از : -F( 14 ) كه درو بسياران را شركت تواند بودن : كه بسياران را در آن شركت باشدSH( 15 ) باشند : باشدSH( 16 ) شركت : + استT( 17 ) در : -F