تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
مىشوند اگر اقتضاى جسمى بودى ، همهء اجسام در آن برابر بودندى . و چون اجسام را تناهى ثابت شد ، همهء اجسام را دهندهء « 1 » مقدار و صفات و وجود چيزيست نه جسم و نه صفت جسم . ( 13 ) و بدان كه مردم اشارت ميكنند بجهات همچون « 2 » بالا و زير ، و حركات مختلف مىشود به بالا و زير . اگر جهات چيزى نبودندى موجود اشارت بدان نشايستى كردن ، كه حركت و اشارت سوى ناچيز محالست « 3 » . و اگر همهء جهات بيك چشم « 4 » « 5 » متشابه بودى ، ازو جهات مختلف حاصل نشدى ، كه بعضى ببالائى « 6 » و زيرى اولاتر نبودى از بعضى . و چون اجسام را تناهى واجبست از هر سوى ، اشارات را « 7 » غايتى باشد و آن غايت پاره نپذيرد ، كه اگر پاره شود وراى غايت چيزى نباشد ، حركتش در ناچيز افتد و سوى ناچيز ، و اين محالست . پس آن چيز كه محدّد « 8 » جمله جهاتست و وراى او چيزى نيست پاره نپذيرد . و نشايد كه غايات جسمها « 9 » بسيار باشند « 10 » ، خواه زير و « 11 » خواه بالاى آن ، كه جسمهاى بسيار را اجتماع ممكن بود ، پس افتراق ممكن بود « 12 » . و چون غايات مفترق « 13 » شوند ، حركتشان در ناچيز « 14 » و سوى ناچيزى « 15 » افتد و اين محالست . و نشايد كه در « 16 » يك جسم باشد « 17 » در يك جهت كه ديگر جهات ازو متعيّن
هامش
( 1 ) دهنده : نهندهS( 2 ) همچون : همچوSH( 3 ) اشارت سوى ناچيز محالست : اشارت بر ناچيز محال باشدH، اشارت بر معدوم محال باشدS( 4 ) همهء جهات بيك چشم : بر جهاتS( 5 ) بيك چشم : -H، يك جسمT( 6 ) ببالائى : به بالاSH( 7 ) اشارات را : اشاراتF( 8 ) محدد : مجردF، محدودH( 9 ) غايات جسمها : غايات جمله از جسمهاF، غايتSH( 10 ) باشند : باشدSH( 11 ) خواه زيرو : خواه دو بادF( 12 ) پس افتراق ممكن بود : -F، ممكن نبودSH( 13 ) مفترق : متفرقF( 14 ) ناچيز : تا خيرH( 15 ) ناچيزى : ناچيز سوىF( 16 ) كه در : كه ازF( 17 ) باشد : باشندF