پس بماند كه آن « 1 » جوهر عقل تواند بود « 2 » . و بدان سبب كه نفس انسانى را از قوّت بفعل مىآورد « 3 » فعّال تواند بودن « 4 » و آن عقل « 5 » كرهء قمر است « 6 » ، و او عقل فعّال است « 7 » كه « واهب صور » است « 8 » مر « 9 » موجودات اين عالم را « 10 » ، و مدبّر « 11 » عالم كون و فساد است بفرمان بارى تعالى . و او فيض از حقّ « 12 » مىگيرد و مىپذيرد [ بواسطهء ديگر عقول « 13 » كه فرشتگان « 14 » مقرّبترينند « 15 » . پس بكمال رساننده « 16 » نفس انسانى را بذات ، بسبب « 17 » فائده دادن صورتهاى معقولات مر او را « 18 » ] « 19 » تا بكمال رسد « 20 » اوست ، و بدين سبب « عقل فعّال » گويند . امّا « 21 » آن روح كه او آلت نفس است ، و فيلسوف « 22 » كه مستعدّ را بكمال رساند ، ايشان مكمّل « 23 » بعرض باشند نفس انسانى را « 24 » نه بذات .
( 31 ) اكنون گوئيم كه تابش نور عقل فعّال كه بر نفس انسانى افتد تا او را مدرك همىگرداند و بواسطهء او صورت معقولات را ادراك همىكند ، چون مثال « 25 » تابش نور آفتابست [ كه بصر « 26 » را مدرك همىگرداند « 27 » ، تا بواسطهء او ] « 28 » محسوسات جسمانى را ابصار همىكند ، هم چنان كه بصر مدرك بقوّت است و بواسطهء نور آفتاب « 29 » بفعل همىآيد « 30 » ، نفس ناطقهء انسانى
هامش
( 1 ) آن : اينTM( 2 ) تواند بود : خواهد بودHتواند بودنS( 3 ) مىآورد : همىآوردSمىآردTM( 4 ) فعال تواند بودن : كه فعل كندS( 5 ) آن عقل : آنMاوS( 6 ) و آن عقل كرهء قمر است : -H( 7 ) و او عقل فعال است : -TM( 8 ) صور است : صورتستMصورتT( 9 ) مر : -TM( 10 ) عالم را : عالمT( 11 ) و مدبر : تدبيركنندهءM , - T( 12 ) حق : بارى تعالىTSM( 13 ) عقول : عقلM( 14 ) فرشتگان : فرشتهT( 15 ) مقربترينند : برينندS( 16 ) رساننده : رسانيدهTM( 17 ) بذات بسبب : بدان سببH( 18 ) مر او : -H( 19 ) بواسطهء . . . مر او را : -H( 20 ) رسد : رسندS( 21 ) اما : و اماTM( 22 ) و فيلسوف : و فيلسوف راH( 23 ) مكمل : متكملM( 24 ) انسانى را : انسانىH( 25 ) مثال : -T( 26 ) بصر : بصيرT( 27 ) گرداند : كندTM( 28 ) كه بصر . . .
بواسطهء او : -H( 29 ) نور آفتاب : آفتاب و نور اوH( 30 ) همى : مىH