گفت « انّ اللّه تعالى « 1 » توّجنى بتاج الكرامة « 2 » ، ثمّ نادانى حبيبى الىّ » ، و حسين « 3 » حلّاج گفت « رأيت حبيبى به عين قلبى ، [ فقلت من أنت قال أنت ] « 4 » » . و ديگر صحابه و مشايخ را احوالها « 5 » بوده است كه ياد كردن دراز پاى « 6 » دارد .
( 61 ) پس هر كه نفس خود را بشناخت ، به قدر استعداد نفس او را از معرفت حقّ تعالى نصيبى بود « 7 » . و چندان كه رياضت بيشتر كشد و باستكمال نزديكتر گردد معرفت « 8 » زيادهتر مىشود « 9 » . و مثال اين چنان باشد كه نور آفتاب بهر « 10 » خانه به قدر روزن آن خانه « 11 » تابد « 12 » . مثلا در سراى پادشاهى كه سعتى « 13 » عظيم دارد و روزنهاى فراخ بيش « 14 » از آن تابد كه در خانهء پيرزنى درويش كه خانهاى دارد كوچك « 15 » و روزنى تنگ « 16 » ، و در صحرائى كه صد در صد يا « 17 » هزار در هزار باشد بيش از آن تابد كه در سراى پادشاهى كه ده در ده « 18 » يا بيست در بيست باشد « 19 » . اكنون بدان كه « 20 » معرفت نفس از آن قدر كه من « 21 » در اين مختصر شرح دادهام « 22 » ، اگر حاصل توانى كردن و بر آن هستى « 23 » كه اين شغل « 24 » مهمّ « 25 » را پيشگيرى و بسر برى ، در فصل ششم گوشدار و خاطر گمار تا از معرفت حقّ تعالى « 26 » آن قدر كه
هامش
( 1 ) تعالى : -F( 2 ) الكرامة : كرامتهS( 3 ) حسين : -S( 4 ) فقلت . . . انت : فقال من انت فقلت اناS( 5 ) احوالها : هر يكى را مقامىS( 6 ) دراز پاى : طولSدراز ناىP( 7 ) بود : باشدS( 8 ) معرفت : و معرفتS( 9 ) زيادهتر مىشود : زيادتر شودS( 10 ) بهر : در هرF( 11 ) آن خانه : خانهF( 12 ) تابد : مىتابد
( 13 ) سعتى : سهمىS( 14 ) بيش : پيشS( 15 ) خانهاى دارد كوچك : صحنى كوچك داردS( 16 ) روزنى تنگ : روزنى كوچكS( 17 ) يا : و ياF( 18 ) در ده : + باشدS( 19 ) باشد : -S( 20 ) بدان كه : -F( 21 ) من : -S( 22 ) دادهام : داديم
( 23 ) بر آن هستى : ترا آن قريحه هستS( 24 ) شغل : فهمS( 25 ) مهم : -SP( 26 ) تعالى : -S