گوئى هر جزوى از شيئيّت و وحدت « 1 » شيئيّتى و وحدتى است و هر يكى را اختصاصى است بزيادتى يا بكمى ، لازم آيد كه جزو بيش « 2 » از كلّ باشد ، و اين محال است ، زيرا كه او « 3 » اوّل « 4 » شيئيّتى و وحدتى بود ، پس « 5 » اكنون دو پديد آمد . و اگر گوئى نه شيئيّت است « 6 » نه وحدت و نه او را زيادتى است و نه كمى ، پس آن بايد كه نه شىء « 7 » باشد نه واحد و نه بسيار « 8 » و نه اندك ، و هر چه اين جنس « 9 » باشد نه جزو باشد و نه كلّ ، و تو فرض كردهاى كه جزو است و « 10 » اين محال است « 11 » . پس بدان كه چون ممكن نيست كه پاره شود و قسمت پذيرد ، محلّ او نيز بايد كه پاره نشود و قسمت نپذيرد و جسم نباشد و در جسم نباشد « 12 » . و اوست كه او را « نفس ناطقه » خوانند و چندين نام « 13 » دارد و حقيقت تو « 14 » آنست . ان شاء اللّه كه « 15 » شرح آن چنان كه لايق است « 16 » بدهم .
فصل دوم « 17 »
- ( 50 ) بدان كه چون معلوم كردى كه نفس تو جرم نيست ، بايد كه بدانى كه در جرم « 18 » نيز نيست . دليل بر آنكه در جرم نيست « 19 » « 20 » آن است كه اگر در جرم بودى « 21 » يا در آلتى ديگر « 22 » بايستى كه چون آلت ضعيف شدى و از كار بيفتادى او نيز ضعيف شدى
هامش
( 1 ) هر جزوى از شيئيت و وحدت : -SP( 2 ) بيش : پسS( 3 ) او : -F( 4 ) اول :
+ خودP( 5 ) پس : -P( 6 ) شيئيت است : - استF( 7 ) نه شىء : شىءF( 8 ) بسيار + باشدS( 9 ) اين جنس : همچنينS( 10 ) است و : نيستF( 11 ) محال است : محال باشدS( 12 ) و در جسم نباشد : -F( 13 ) نام : + ديگرS( 14 ) تو : تو راS( 15 ) كه : -S( 16 ) است : باشدS( 17 ) فصل دوم : رمز هفتمF( 18 ) جرم : جسمS( 19 ) بر آنكه در جرم نيست : -F( 20 ) جرم نيست : جسمS( 21 ) بودى : باشدS( 22 ) يا در آلتى ديگر : -S