بيند و هم در جامهاى و رنگى « 1 » و مقدارى . و عقل چون خواهد كه ادراك چيزى كند از اين همه كه گفتيم مجرّد كند و آنچه محسوس است معقول گرداند « 2 » از جسم ، مثلا صورت جسمى مطلق « 3 » گيرد « 4 » چنان كه مطابق جملهء صور « 5 » اجسام باشد و بر جملهء اجسام افتد بيك معنى و من « 6 » شرح صورت مطلق كه مطابق جملهء صور شود و آنچه بدين تعلّق دارد در مقدّمه « 7 » ياد كردم ، آنجا بحثى نيك « 8 » بكند تا اينجا معلوم شود . و بايد كه بدانى كه اين صورت مطلق اگر در جسم حاصل شدى ، او را مقدارى خاصّ « 9 » پيدا شدى ، چنان كه اگر جسم يك گز بودى او « 10 » نيز يك گز بودى ، و اگر دو گر بودى او نيز دو گز بودى ، آنگاه « 11 » مطابق « 12 » چيزها مختلف نشدى و نيز بايد كه چون چيزى را ادراك كنى صورت آن چيز در نفس تو حاصل شود چنان كه در اوّل مقدّمه شرح دادم ، و اگر نه هيچ حاصل نشود .
( 49 ) بدان كه « 13 » مفهوم شيئيّت مطلق و مفهوم وحدت مطلق در وقت ادراك كردن « 14 » اگر « 15 » در جسم حاصل مىشدى « 16 » ، چون جسم را پاره كنند بايد كه آنچه در جسم است هم پاره شود ، [ پس در آن حالت كه ] « 17 » جسم پاره شود مفهوم شيئيّت و وحدت « 18 » مطلق با جسم پاره شده است « 19 » . اگر
هامش
( 1 ) در جامهاى و رنگى : در جائى نه و نه رنگىFدر جائى نه آنكه بىرنگىS( 2 ) گرداند : كندF( 3 ) جسمى مطلقها - :SF( 4 ) گيرد : كندF( 5 ) صور : -F( 6 ) و من :
+ بدينS( 7 ) در مقدمه : در اول مقدمهاىSدر اول مقدمهP( 8 ) نيك : -F( 9 ) خاص : -F( 10 ) بودى او : بود اوF( 11 ) آنگاه : آنگهS( 12 ) مطابق : -F( 13 ) بدان كه : رمز چشم بدان كهF( 14 ) كردن : -S( 15 ) اگر : + وىS( 16 ) مىشدى : بودىS( 17 ) پس . . .
حالت كه : -F( 18 ) شيئيت و وحدت : شيئيتى و وحدتى است و آنجا مقدار آنست كه جزو از كل پديد آيد زيرا كه شيئيتى و وحدتى مجرد مطلق فراگرفته باشد آنگاه فرقى نباشد ميان جزو و كل و اين محال باشدP، شيئيتى و وحدتى است و آنجا مقدار آنست كه جزو از كل پديد آيد زيرا كه شيئيتى و وحدتى مطلق مجرد فراگرفته باشد آنگاه هيچ فرقى نباشد ميان جزو و كل و اين محال باشدP، شيئيتى و وحدتى است و آنجا مقدر آنست كه جزو از كل پديد آيد زيرا كه شيئيتى و وحدتى مطلق مجرد فراگرفته باشد آنگاه هيچ فرقى نباشد ميان جزو و كل و اين محال باشد
( 19 ) مطلق با جسم پاره شده است : -SP