[ اين قدر در بحث اثيريّات كافى بود ] « 1 » .
قسم دوم كه تعلق بعالم ارواح دارد
و آن مبتنى است بر چند فصل « 2 » و رمزى چند « 3 » ( 44 ) رمز « 4 » اول - بدان كه تو هرگز از ذات « 5 » خود غايب نيستى و هرگز نباشد كه از « 6 » هستى خود بىخبر باشى « 7 » ، و اگر چه در مستى عظيم باشى « 8 » كه ياد خود نكنى و اعضاء و اجزاء « 9 » خود را فراموش كنى ، امّا دانى كه تو هستى « 10 » و ترا ذاتى هست . و اگر انديشه كنى نيك « 11 » در ذات خود و تقدير كنى ذات خود را كه كجا است و چون است و چيست ، و در آن تقدير فكر كنى « 12 » و تزوير متخيّله را به خود راه ندهى ، چنان « 13 » يا بى خود را كه « 14 » پندارى « 15 » در ميان هوا رفتستى « 16 » « 17 » بىملامست ، و اعضاء « 18 » خود را از عالم حسّ و آنچه به حواسّ تعلق دارد بيرون يا بى و معلوم شود كه جسم نيستى و در جسم نيستى « 19 » و ذات تو ترا معلوم شود بيواسطه . و اگر گويند « 20 » اين تقدير « 21 » كه كرديم « 22 » وسطست ، لازم افتد كه پيش « 23 » از تقدير مقدّرى « 24 » فرض كنيم « 25 » و آن مقدّر « 26 » بعينه ذات تست « 27 » لا غير .
( 45 ) رمز دوم - گوشت و پوست تو بر تو هر سال يا هر ماه مبدّل مىشود و
هامش
( 1 ) اين قدر . . . بود : و اين قدر بحث كه در اثريات رفت در اين مختصر كفايت باشدS( 2 ) چند فصل : ده فصلF( 3 ) و رمزى چند : -Sهشت رمزF( 4 ) رمز : -S( 5 ) هرگز از ذات : ازF( 6 ) كه از : كه تو ازS( 7 ) بىخبر باشى : غايب شوىF( 8 ) باشى كه : باشىF( 9 ) اجزاء : -SP( 10 ) كه تو هستى : كه هستىF( 11 ) نيك : -F( 12 ) فكر كنى : افكار زدىFاو كار كنىP( 13 ) چنان : چنان كهS( 14 ) يا بى خود را كه : -F( 15 ) پندارى : + خود را كهF( 16 ) در ميان هوا رفتستى : در هوا رفتهاىF( 17 ) رفتستى :
رقيقىP( 18 ) و اعضا : اعضا وF( 19 ) و در جسم نيستى : -F( 20 ) گويند : گويدF( 21 ) تقدير : تقديرهاS( 22 ) كرديم : كردمF( 23 ) پيش : -F( 24 ) تقدير مقدرى : فرض ؛ فارضP( 25 ) كنيم : كنندS( 26 ) مقدر : فارضP( 27 ) تست : نسبتF