و ليكن وقتى كه در مقابلهء آفتاب باشم بر قدر « 1 » آنكه تقابل افتد از نور او مثالى در آئينهء جرم من همچو « 2 » صورتهاى ديگر اجسام در آئينه ظاهر شود . چون بغايت تقابل رسم ، از حضيض هلاليّت باوج بدريّت ترقى كنم . ادريس از او پرسيد كه دوستى او با تو تا چه حدّيست ؟ گفت تا بحدّى كه هر گه « 3 » كه در خود نگرم در هنگام تقابل خورشيد را بينم زيرا كه مثال نور خورشيد « 4 » در من ظاهر است ، چنان كه همه ملاست ، سطح و صقالت روى من مستقرّست « 5 » بقبول نور او ، پس در هر « 6 » نظرى كه بذات خود كنم « 7 » همه خورشيد را بينم . نبينى « 8 » كه اگر آئينه را در برابر خورشيد بدارند « 9 » صورت خورشيد « 10 » در و ظاهر گردد ، اگر تقديرا آئينه را چشم بودى و در آن هنگام كه در برابر خورشيد است در خود نگريستى همه خورشيد « 11 » را ديدى اگر چه آهنست . « انا الشمس » گفتى زيرا كه در خود الّا آفتاب نديدى « 12 » . اگر « انا الحق « 13 » » يا « سبحانى ما أعظم شأنى » گويد عذر او را « 14 » قبول واجب باشد « حتى توّهمت مما دنوت انّك انّى . »
هامش
( 1 ) بر قدر : هر قدرS( 2 ) همچو : همچون كهS( 3 ) هر كه : هر وقتT( 4 ) خورشيد : قرص خورشيدT( 5 ) مستقرست : مستغرقستT( 6 ) در هر : بهرS( 7 ) كنم : نگرمS( 8 ) نه بينى : -T( 9 ) بدارند : آرندS( 10 ) خورشيد :
آفتابT( 11 ) خورشيد : آفتابT( 12 ) آفتاب نديدى : كه آفتاب نمىبيندT( 13 ) الحق : الحقى گويدT( 14 ) او را : اوT