استاد تو عشق است چو آنجا برسى او خود به زبان حال گويد چون كن
فصل 10 « 1 »
( 24 ) محبّت چون بغايت رسد آن را عشق خوانند « 2 » ، « العشق محبّة مفرطة » . و عشق خاصّتر از محبّت است ، زيرا كه همه عشقى « 3 » محبّت باشد امّا همه محبّتى « 4 » عشق نباشد ، و محبّت خاصّتر از معرفت است زيرا كه همه محبّتى معرفت باشد « 5 » امّا همه معرفتى محبّت نباشد . و از معرفت دو چيز متقابل « 6 » تولّد كند كه آن را محبّت و عداوت خوانند ، زيرا كه معرفت يا به چيزى خواهد بودن « 7 » مناسب و ملايم جسمانى يا روحانى كه آن را خير محض خوانند و كمال « 8 » مطلق خوانند و نفس انسان طالب آنست و خواهد كه خود را بدانجا رساند و كمال حاصل كند ، يا « 9 » به چيزى خواهد بودن كه نه ملايم بود « 10 » و نه مناسب خواه جسمانى و خواه روحانى كه آن را شرّ محض خوانند و نقص مطلق خوانند .
و نفس انسانى دائما از آنجا مىگريزد [ و از آنجاش نفرتى طبيعى بحاصل مىشود ] « 11 » ، و از اوّل محبّت خيزد و از دوم عداوت . پس اوّل پايهء معرفت است و دوّم پايهء محبّت و سوّم « 12 » پايهء عشق . و بعالم عشق كه بالاى همه است نتوان رسيدن تا از معرفت و محبّت دو پايهء نردبان نسازد « 13 »
هامش
( 1 ) فصل 10 : -ST( 2 ) خوانند : + گويند كهT( 3 ) عشقى : عشقT( 4 ) محبتى : محبتT( 5 ) باشد : استT( 6 ) متقابل : مقابلT( 7 ) خواهد بودن :
خواهد بودT( 8 ) كمال : كماليتS( 9 ) يا : و ياT( 10 ) ملايم بود : ملايم استS( 11 ) و از آنجاش . . . مىشود : و او را نفرتى طبيعى حاصل مىآيدS( 12 ) سوم : سيمT( 13 ) نسازد : : بسازدT