تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
صد هزار جان گرامى فداى تو از كجا آمدى و بكجا خواهى رفتن و ترا چه خوانند ؟ عشق جوابش داد كه من از بيت المقدّسم از محلهء روح‌آباد از درب حسن . خانه‌اى در همسايگى حزن دارم ، پيشهء من سياحتست ، صوفى مجرّدم « 1 » ، هر وقتى روى به طرفى آورم ، هر روز « 2 » بمنزلى باشم و هر شب جائى مقام سازم . چون در عرب باشم عشقم خوانند ، و چون در عجم آيم مهرم خوانند . در آسمان بمحرّك « 3 » مشهورم و در زمين « 4 » بمسكّن « 5 » معروفم ، اگر چه ديرينه‌ام هنوز جوانم و اگر چه « 6 » بىبرگم از خاندان بزرگم . قصّهء من دراز است ، « فى قصتى طول و انت ملول » . ما سه برادر بوديم بناز پرورده و روى نياز نديده ، و اگر احوال ولايت خود گويم و صفت عجايب‌ها « 7 » كنم كه آنجاست شما فهم نكنيد و در ادراك شما نيايد ، امّا ولايتيست كه آخرترين ولايتهاى ما آنست « 8 » ، و از ولايت شما بنه منزل كسى كه راه داند آنجا تواند رسيدن . حكايت آن ولايت چنان كه بفهم شما نزديك باشد بكنم .

فصل 6 « 9 »

( 8 ) بدان كه « 10 » بالاى اين كوشك نه اشكوب طاقيست كه آن را « شهرستان « 11 » جان » خوانند و او باروئى دارد از عزّت و خندقى دارد « 12 » از عظمت « 13 » . و بر دروازهء آن شهرستان « 14 » پيرى جوان موكّلست و نام آن
هامش
( 1 ) مجردم : مجردم وT( 2 ) هر روز : و هر روزT( 3 ) بمحرك : بخردT( 4 ) و در زمين : از زمينT( 5 ) بمسكن : بانيسT( 6 ) و اگر چه : و اگرT( 7 ) عجايب‌ها : عجايبS( 8 ) ما آنست : ماستT( 9 ) فصل 6 : -TS( 10 ) بدان كه : اكنون بدان كهT( 11 ) شهرستان : شارستانT( 12 ) خندقى دارد : - داردT( 13 ) عظمت : عصمتT( 14 ) شهرستان : شارستانT