حسن چون اين ترانه گوش كرد از روى فراغت جوابش داد :
اى « 1 » عشق شد « 2 » آنكه بودمى من به تو شاد * امروز خود از توم نمىآيد ياد
عشق چون نوميد گشت « 3 » دست حزن گرفت و روى ببيابان « 4 » حيرت نهاد و با خود اين زمزمه مىكرد :
بيت
بر وصل تو هيچ دست پيروز مباد * جز جان من از غم تو با سوز مباد
اكنون كه در انتظار روزم برسيد * من خود رفتم كسى بدين روز مباد
( 5 ) « 5 » حزن چون از حسن « 6 » جدا ماند « 7 » عشق را گفت « 8 » : ما با تو بوديم در خدمت حسن « 9 » و خرقه ازو داريم و پير « 10 » ما اوست ، اكنون كه ما را مهجور كردند تدبير آنست كه هر يكى از ما روى به طرفى نهيم و به حكم رياضت سفرى بر آريم ، مدّتى در لگدكوب دوران ثابت قدمى بنمائيم و سر در گريبان تسليم كشيم و بر سجّادهء ملمّع قضا و قدر ركعتى چند بگزاريم « 11 » ، باشد كه بسعى اين « 12 » هفت پير گوشهنشين كه مربّيان « 13 »
هامش
( 1 ) اى : كىT( 2 ) شد : + شدT( 3 ) نوميد گشت : نااميد شدS( 4 ) ببيابان :
در بيابانT( 5 ) در نسخهءTاين سطر آغاز فصل جديدى است
( 6 ) حزن چون از حسن : عشق چون از حزنT( 7 ) جدا ماند : + دست حزن گرفتT( 8 ) عشق را گفت :
او را گفتT( 9 ) با تو بوديم در خدمت حسن : تا بوديم در خدمت حسن بوديمS( 10 ) و پير : پيرT( 11 ) بگزاريم : بگذاريمT( 12 ) اين : آنS( 13 ) پير گوشهنشين كه مربيان : پير كه گوشهنشينT