تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
عالم كون و فسادند به خدمت شيخ بازرسيم . چون برين قرار افتاد حزن روى به شهر كنعان نهاد و عشق راه بمصر برگرفت .

فصل 4 « 1 »

( 6 ) راه حزن نزديك بود ، بيك منزل بكنعان رسيد ، از در شهر در شد ، طلب پيرى مىكرد كه روزى چند در صحبت او بسر برد . خبر يعقوب كنعانى بشنيد « 2 » ، ناگاه از در صومعهء او در شد ، چشم يعقوب برو افتاد ، مسافرى ديد آشنا روى « 3 » و « 4 » اثر مهر درو پيدا « 5 » . گفت مرحبا ! بهزار شادى آمدى ، بالاخره « 6 » از كدام طرف ما را « 7 » تشريف داده‌اى ؟ حزن گفت از اقليم « ناكجاآباد » از شهر پاكان . يعقوب بدست تواضع سجّادهء صبر فرو كرد و حزن را بر آنجا نشاند و خود در پهلوش بنشست . چون روزى چند بر آمد يعقوب را با حزن انسى با ديد « 8 » آمد چنان كه يك لحظه بىاو نمىتوانست بودن « 9 » . هر چه داشت بحزن بخشيد ، اوّل سواد ديده را پيش كش كرد كه
« وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ »
« 10 » ، پس صومعه را « بيت الاحزان » نام كرد و توليت به دو داد . بيت
از خصم چه باك چون تو يارم باشى * يا در غم هجر غمگسارم باشى
هامش
( 1 ) فصل 4 : فصلT( 2 ) كنعانى بشنيد : بشنيد كنعانىS( 3 ) آشنا روى : آشنا روئىS( 4 ) آشنا روى و : آشنا روىT( 5 ) پيدا : + گشتT( 6 ) بلاخرده : بلا خوردهT( 7 ) ما را : -T( 8 ) با ديد : پديدS( 9 ) بودن : بودT( 10 ) سورهء 12 ( يوسف ) آيهء 84