تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
گو خصم كنار پر كن از خون جگر * چون تو بمراد در كنارم باشى

فصل « 1 » 5

( 7 ) و زان « 2 » سوى ديگر عشق شوريده قصد مصر كرد و دو منزل يك منزل مىكرد تا بمصر رسيد و هم چنان « 3 » از گرد راه ببازار بر آمد بيت
عشق ببازار روزگار بر آمد * دمدمهء حسن آن نگار بر آمد عقل كه باشد كنون چو عشق « 4 » خراميد * صبر كه باشد كنون چو يار « 5 » بر آمد نام دلم بعد چند سال كه گم بود * از خم آن زلف « 6 » مشكبار بر آمد
و لوله در شهر مصر افتاد « 7 » ، مردم « 8 » بهم بر آمدند ، عشق قلندر وار ، خليع العذار ، بهر منظرى گذرى و در هر خوش پسرى نظرى مىكرد و از هر گوشه « 9 » جگر گوشه‌اى مىطلبيد ، هيچ كس بر كار او راست نمىآمد « 10 » . نشان سراى عزيز مصر باز پرسيد و از در حجرهء زليخا سر در كرد . زليخا چون اين « 11 » حادثه ديد بر پاى خاست « 12 » و روى بعشق آورد و گفت : اى
هامش
( 1 ) فصل : -T( 2 ) وزان : و از آنT( 3 ) هم چنان : همچنينS( 4 ) چو عشق : كه عشقT( 5 ) يار : كارT( 6 ) از خم آن زلف : فصل از خم آن زلفT( 7 ) و لوله در شهر مصر افتاد : آوازه و ولوله در شهر مصر در افتادT( 8 ) مردم : + همهT( 9 ) گوشه : گوشهءS( 10 ) نمىآمد : نبودT( 11 ) اين : آنS( 12 ) بر پاى خاست : برخاستS