يگانه شد « 1 » . چون خبر آدم [ صلوات اللّه و سلامه عليه ] « 2 » در ملكوت شايع گشت اهل ملكوت را آرزوى ديدار « 3 » خاست ، اين « 4 » حال بر حسن عرض كردند .
حسن كه پادشاه بود گفت كه « 5 » اوّل من يك سواره پيش « 6 » بروم ، اگر مرا خوش آيد روزى چند آنجا مقام كنم ، شما نيز بر پى من بيائيد . پس سلطان « 7 » حسن بر مركب كبريا سوار شد و روى بشهرستان وجود آدم نهاد ، جائى خوش و نزهتگاهى « 8 » دلكش يافت ، فرود آمد ، همگى آدم را بگرفت چنانك هيچ حيّز « 9 » آدم نگذاشت . عشق چون از رفتن حسن خبر يافت ، دست در گردن حزن آورد و قصد حسن كرد . اهل ملكوت چون واقف شدند يكبارگى بر پى « 10 » ايشان براندند . عشق چون بمملكت آدم رسيد حسن را ديد تاج تعزّز بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته ، خواست تا خود را در آنجا گنجاند ، پيشانيش به ديوار دهشت افتاد « 11 » ، از پاى در آمد . حزن حالى دستش بگرفت « 12 » ، عشق چون ديده باز كرد اهل ملكوت را ديد كه تنگ درآمده بودند . روى بديشان نهاد ، ايشان خود را به دو تسليم كردند و پادشاهى خود به دو دادند و جمله روى بدرگاه حسن نهادند « 13 » . چون نزديك رسيدند عشق كه سپهسالار بود نيابت بحزن داد و بفرمود تا همه از دور زمين بوسى كنند زيرا كه طاقت نزديكى نداشتند . چون اهل ملكوت را ديده بر حسن افتاد جمله بسجود
هامش
( 1 ) شد : شدندS( 2 ) صلوات اللّه . . . عليه : -T( 3 ) ديدار : ديدنS( 4 ) اين :
آنS( 5 ) گفت كه : گفتT( 6 ) پيش : -S( 7 ) پس سلطان : -S( 8 ) نزهتگاهى : نزهتگاهS( 9 ) حيز : چيز درS( 10 ) يكبارگى بر پى : در پىT( 11 ) افتاد : آمد وS( 12 ) بگرفت : گرفتT( 13 ) نهادند : + مشورت كردند و من اين حال بر حسن . . . و غرامى فوق ما زعمواT )اين چند صفحه از فصل هفتم رساله در پايان فصل دوم درTآمده است )