خوانند ، و از آن صفت كه نبود پس ببود تعلّق داشت حزن پديد آمد كه آن را « اندوه » خوانند . و اين هر سه كه از يك چشمسار پديد آمدهاند و برادران « 1 » يكديگرند ، حسن كه برادر مهين است در خود نگريست خود را عظيم خوب « 2 » ديد ، بشاشتى در وى پيدا شد ، تبسّمى بكرد ، چندين هزار ملك مقرّب از آن تبسّم « 3 » پديد آمدند . عشق كه برادر ميانيست « 4 » با حسن انسى داشت ، نظر ازو « 5 » بر نمىتوانست گرفت « 6 » ، ملازم خدمتش مىبود ، چون تبسّم حسن پديد آمد شورى در وى افتاد ، مضطرب شد خواست كه حركتى كند ، حزن كه برادر كهين است در وى « 7 » آويخت ، ازين آويزش آسمان و زمين پيدا شد .
فصل 2 « 8 »
( 3 ) چون آدم خاكى را عليه الصّلاة و السّلام « 9 » بيافريدند آوازه « 10 » در ملاء اعلى افتاد كه از چهار مخالف خليفهاى را « 11 » ترتيب دادند . ناگاه نگارگر تقدير پرگار تدبير بر تخته « 12 » خاك نهاد ، صورتى زيبا پيدا شد ، اين « 13 » چهار طبع را كه دشمن يكديگرند بدست اين هفت رونده كه سرهنگان خاصّند باز دادند تا در زندان شش جهتشان محبوس كردند . چندان كه « 14 » جمشيد خورشيد چهل بار پيرامن مركز بر آمد ، چون « أربعين صباحا » تمام شد ، كسوت انسانيّت در گردنشان « 15 » افكندند تا چهارگانه
هامش
( 1 ) و برادران : برادرانS( 2 ) خوب : خوشT( 3 ) از آن تبسم : ازوT( 4 ) ميانيست : ميانين استS( 5 ) ازو : از وىT( 6 ) نمىتوانست گرفت : نمىتوانست داشتS( 7 ) در وى : دروT( 8 ) فصل 2 : فصلT( 9 ) عليه الصلاة و السلام : -T( 10 ) آوازه : آوازهاىS( 11 ) خليفهاى را : خليفهاىT( 12 ) تخته : تختهءTS( 13 ) اين : آنS( 14 ) چندان كه : چنان كهS( 15 ) گردنشان : گردانشانS