بود . از خوشى بس از آن ميوهها « 1 » و آبها بخورديم و چندان مقام كرديم كه ماندگى بيفكنديم . پس آواز بر آمد كه قصد رفتن بايد كرد كه هيچ امن وراى احتياط نيست و هيچ حصن استوار تر از بدگمانى ، و ماندن بسيار عمر ضايع كردن است ، و دشمنان بر اثر ما همىآيند و خيرها همىپرسند .
( 9 ) پس رفتيم تا بهشتم كوه ، از بلندى سرش به آسمان رسيده بود ، چون بوى نزديك رسيديم الحان مرغان شنيديم كه از خوشى آن نالها بال ما سست مىشد و مىافتاديم ، و نعمتهاى الوان ديديم و صورتها ديديم كه چشم از وى بر نتوانستيم داشتن . فرود آمديم ، با ما لطفها كردند و ميزبانى كردند بدين نعمتها كه هيچ مخلوق وصف و شرح آن نتواند كرد .
( 10 ) چون والى آن ولايت ما را با خويشتن گستاخ كرد و انبساطى پديد آمد و او را از رنج خويش واقف گردانيديم و شرح آنچه بر ما گذشته بود پيش وى بگفتيم ، رنجور شد و چنان نمود كه من با شما درين رنج شريكم بدل . پس گفت بسر اين كوه شهريست كه حضرت ملك آنجاست ، و هر مظلومى كه به حضرت او رسيد و بر وى توكّل كرد آن ظلم و رنج از وى بردارد ، و از صفت او هر چه گويم خطا بود كه او افزون از آن بود . پس ما را بدين سخن كه از وى شنيديم آسايشى در دل پديد آمد و بر اشارات او قصد حضرت كرديم و آمديم تا بدين شهر به فضاى حضرت ملك نزول كرديم . خود پيش از ما ديدبان ملك را
هامش
( 1 ) ميوهها : ميوهاSF