بگستردند و دانها بپاشيدند و داهولها « 1 » و مترسها بپاى كردند و در خاشاك پنهان شدند . و من ميان گلهء مرغان مىآمدم ، چون ما را بديدند صفير خوش مىزدند چنان كه ما را به گمان افكندند . بنگريستم « 2 » جاى نزه و خوشى ديديم ، هيچ شكّ در راه نيامد و هيچ تهمت ما را از صحرا باز نداشت .
روى بدان دامگاه نهاديم « 3 » و در ميان دام افتاديم ، چون نگاه كرديم حلقههاى دام در حلقهاى ما بود و بندهاى تلهها « 4 » در پاى ما بود .
همه قصد حركت كرديم تا مگر از آن بلا نجات يابيم ، هر چند بيش جنبيديم بندها سختتر شد ، پس هلاك را تن بنهاديم و بدان رنج تندرداديم و هر يكى برنج خويش مشغول شديم كه پرواى يكديگر نداشتيم ، روى بجستن حيله آورديم تا بچه حيلت خويش را برهانيم .
يك چند هم چنان بوديم تا بر آن خو كرديم و قاعدهء اول خويش را فراموش كرديم و با اين بندها بياراميديم و با تنگى قفس تندرداديم .
( 7 ) پس روزى در ميان اين بندها بيرون نگريستيم « 5 » ، جماعتى را ديدم « 6 » ز ياران خود ، سرها و بالها از دام بيرون كرده و از اين قفسهاى تنگ بيرون آمده و آهنگ پريدن مىكردند و هر يكى را پارهاى از آن داهولها و بندها بر پاى مانده كه بدن ايشان را از پريدن باز نمىداشت و ايشان را با آن بندها خوش بود . چون آن بديدم ابتداى
هامش
( 1 ) داهولها : دام هولهاSF( 2 ) بنگريستم : بنگريستيمF( 3 ) نهاديم : نهادمF( 4 ) تلهها : بلهاF( 5 ) نگريستيم : نگريستمF( 6 ) ديدم : ديديمF