خبر داده بود و فرمان بيرون آمد كه واردان را پيش حضرت آريد ، پس ما را بردند . كوشكى و صحنى ديديم كه فراخى آن در ديدهء ما نيامد ، چون بگذشتيم « 1 » حجابى برداشتند ، حصنى ديگر پديد آمد از آن خوشتر و فراختر چنان كه صحن اوّل را تاريك پنداشتيم باضافت به اين صحن . پس بحجرهاى رسيديم ، و چون قدم در حجره نهاديم از دور نور جمال ملك پيدا آمد . در آن نور ديدها متحيّر شد و عقلها رميده گشت و بيهوش شديم ، پس بلطف خود عقلهاى ما باز داد و ما را بر سر سخن گفتن گستاخ كرد . كآبهاى « 2 » خود و رنجهاى خود پيش ملك بگفتيم و قصّها شرح داديم ، و در خواستيم تا آن بقاياى بند از پاى ما بردارد تا در آن حضرت به خدمت بنشينيم . پس جواب داد كه بند از پاى شما كس گشايد كه بسته است ، و من رسولى بشما فرستم تا ايشان را الزام كند تا بندها از پاى شما بردارد . و صاحبان بانگ بر آوردند كه باز بايد گشت ، از پيش ملك بازگشتيم و اكنون در راهيم با رسول ملك مىآئيم .
( 11 ) و بعضى از دوستان من از من درخواستند كه صفت حضرت ملك بگوى و وصف « 3 » زيبائى و شكوه او ، و اگر چه بر آن نتوانيم رسيد بعضى موجز بگويم : بدان كه هر گاه در خاطر خود جمالى تصوّر كنيد كه هيچ زشتى با او نياميزد و كمالى كه هيچ نقص پيرامن او نگردد ، او را آنجا يابيد [ كه همه جمالها بحقيقت او راست . گاه نيكويى همه
هامش
( 1 ) بگذشتيم : بگذشيمSF( 2 ) كآبهاى : كايهاءF( 3 ) و وصف : وصفF