كار خود [ و نسى خويش از خود ] « 1 » ياد آمدم و آنچه با او ساخته بودم و الف گرفته بر من منغّص شد . خواستم كه از اندوه بميرم يا از آن بازگرديدن ايشان جان از تن جدا شود . آوازى دادم ايشان را و زارى كردم كه بنزديك من آئيد و مرا در حيله جستن براحت دليل باشيد و با من در رنج شريك باشيد كه كار من بجان رسيد . ايشان را فريب صيّادان ياد آمد ، بترسيدند و از من برميدند ، سوگند بريشان دادم « 2 » بدوستى قديم و صحبتى كه هيچ كدورت به دو راه نيافته بود ، بدان سوگند شكّ از دل ايشان نرفت و هيچ استوارى نديدند از دل خود بر موافقت من .
ديگر باره عهدهاى گذشته را ياد آوردم و بيچارگى عرضه كردم ، پيش من آمدند ، پرسيدم ايشان را از حالت ايشان كه بچه وجه خلاص يافتند و با آن بقاياى بندها چون آرميديد ؟ پس هم بدان طريق كه ايشان حيلهء خود كرده بودند مرا معونت كردند تا گردن و بال خود را از دام بيرون كردم و در قفس باز كردند . چون بيرون آمدم گفتند اين نجات غنيمتدار ، من گفتم كه اين بند از پاى من برداريد ، گفتند اگر ما را قدرت آن بودى اوّل از پاى خود برداشتيمى « 3 » ، و از طبيب بيمار كس درمان و دارو نطلبد « 4 » و اگر دارو ستاند ازو سود ندارد ، پس من با ايشان پريدم . ايشان با من گفتند كه ما را در پيش راههاى دراز است و منزلهاى سهمناك و مخوف كه از آن ايمن نتوان بود ، بلكه به مثل اين حالت ديگر
هامش
( 1 ) و نسى خويش از خود : و مسلمى خويش در هواSF )فذكرتنى ما كنت انسيته و نغصت عليه ما الفتهA: چون من اين گروه را بدان حال ديدم مرا ياد آمد آنچه من از حال خود فراموش كرده بودمSj (( 2 ) دادم : داديمF( 3 ) برداشتيمى : برداشتمىF( 4 ) نطلبد : بطلبدF