تقدّس و عبوديّت را بر پاى داشت ، از قدس صاحب سخن شد و غيب با او سخن گفت و نفس او بعالم اعلى عروج كرد و متنقّش گشت بحكمت حقّ تعالى و انوار حقّ تعالى او را پيدا شد و پيش او باز آمد « 1 » .
و معنى « كيان خرّه » دريافت و آن روشنيى است كه در نفس قاهر پديد آيد كه سبب آن گردنها او را خاضع شوند . و هلاك گردند بقوهء حقّ تعالى [ شرير و محبّ دشمنى را و لدّ را « 2 » و سخت دل را افراسياب را ] « 3 » از بهر آنكه جاحد حقّ گشت و منكر نعمتهاى خدا شد ، تقديس را برداشت ، خداوند لشكر كه شمرندگان از شمردن آن عاجز ماندند ، در جانب غزنى هلاك گشت . و ملك قدس چون سنگ سكينت برو مسلّط شد ، عناصر ازو منفعل گشت و خير و بركات بسيار شد ، و در آن معركه چندان بدان كشته شدند كه در روزگارهاى بسيار چشمها مثل آن نديدند . و چون ملك فاضل النفس در عالم سنّتها را زنده گردانيد و تعظيم انوار حقّ كرد و حكم كرد بتأييد حقّ تعالى بر جمله روى زمين ، انوار مشاهدهء جلال حقّ تعالى برو متوالى گشت در مواقف شرف اعظم ، بخواند او را منادى عشق و او لبّيك گفت و فرمان حاكم شوق در رسيد و او پيش باز رفت بفرمانبردارى .
و پدر او را بخواند و بشنيد كه او را مىخواند ، اجابت كرد و هجرت كرد بحقّ تعالى ، ترك كرد ملك جملهء معموره ، و حكم محبّت
هامش
( 1 ) باز آمد : باز آمدندI( 2 ) لد را : تلف راI( 3 ) شرير محب دشمنى را ولد را و سخت دل را افراسياب را : فاملك بقوة اللّه ، الشرير محب العدوان و التلذ شديد القساوة افراسياب التركىA (