تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
پياپىاند . چنان كه صوفى گفت كه چون من از خود غايب شوم او حاضر شود و چون او ظاهر شود ما را غايب گرداند . پس هر يكى را معشوقيست خاصّ و آن عقل مفارق است و اين ظلّ و طلسم اوست ، و وجود اين از اوست ، و كمالش از اوست ، و از بهر اين سبب حركاتش مختلف شد . و همه را معشوقيست مشترك و او واجب الوجود است ، و از بهر اين سبب مشارك شدند در حركات دورى . و افلاك را همهء كمالات به فصل حاصل است ، الّا وضعها ، زيرا كه اگر بر يك وضع ثابت شدى از ديگر وضعها بقوه بماندى . و چون متصوّر نيست كه جمله به فعل در مىآيند و چون در آيند به يك دفعه ، بر سبيل تعاقب به فعل در مىآيند . و چون نفس تو متأثر شود به نور مبرق از ملكوت ، بدن تو منفعل شود از سبب آنكه با او علاقه دارد تا بحدّى كه برقص و « 1 » دست زدن انجامد . و نفس فلك چون منفعل شود از آن لذّات قدسى ، بدنش از آن منفعل شود بحركات متناسب راسخ بخير « 2 » دائم مانند نمودن بعالى نه از بهر التفات بر سافل .

قاعده

( 59 ) چون چيزى حادث شد « 3 » لابدّ حدوثش را مرجّحى بايد بجمله اجزاء و يا ببعضى از اجزاء ، و اگر نه بايستى كه وجودش دائم بودى نه حادث . و چون علّت از معلول باز نماند و معلول حادث است بايد كه مرجّح حادث باشد ، تا آن باشد تسلسل شود علّت و معلولات
هامش
( 1 ) برقص و : برقصI )الى رقص و تصفيقA (( 2 ) بخير : غيرI )للخير الدائمA (( 3 ) حادث شد : - شدI )اذا حدث شىءA (