« فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »
« 1 » .
( 40 ) طريقهء اخرى : درست گشت نزديك تو وجود نفس ناطقه ، و بيان كرديم كه آن حادث است با حدوث تن ، پس ممكن الوجود باشد محتاج بمرجّحى . و مرجّح نفس جسمى نباشد زيرا كه چيزى مفيد وجود چيزى شريفتر از او نباشد . پس مرجّح نفس اگر واجب الوجود باشد مراد آنست ، و اگر آن نيز ممكن باشد لابدّ سلسله به واجب الوجود رسد .
( 41 ) و ديگر گوئيم كه نفس زنده است بذات خويش و مدرك ذات خويش است ، و ادراك او مر ذات او را نشايد كه به صورتى باشد كه در او حاصل شود زيرا كه آن صورت كه در ذات تو حاصل باشد به نسبت بذات تو او باشد . و متصوّر نيست كه ادراك تو مر چيزى را كه به نزد تو او باشد ادراك أنانيّت تو باشد ، پس ذات تو مدرك ذات خويش است نه به صورتى ، بلكه از بهر آن مدرك خويش است كه ذاتيست مجرّد از مادّه و از خود غايب نشود .
( 42 ) دانستى كه مادّه است كه مانع تعقّلست زيرا كه تا چيزى را از مادّه و از چيزهائى كه در مادّهاند مجرّد نكنى معقول نشود . و واجب الوجود واهب الحياة « 2 » است بذات خويش ، و نشايد كه چيز ديگرى را كمال بخشد كه آن كمال او را نباشد ، پس درست شد از « 3 » زندگى نفس و از دانش او به ذات خويش زندگى حقّ تعالى و عالمى او . زندگى
هامش
( 1 ) سورهء 2 ( البقره ) آيهء 260
( 2 ) واهب الحياة : واجب الحياةI )واهب الحياةA (( 3 ) از : كه ازI