آن حسّ مشتركست . نسبتش با جملهء حواسّ چو نسبت حوضيست كه آبها از پنج جوى در او جمع مىشود ضرب المثل ، پس او قابل صور جملهء محسوسات است و خيال خزاين اوست . و شرط نيست كه هر قابلى حافظ باشد ، زيرا كه چيزى كه او قبول كند به آسانى محتاجست بزيادتى رطوبتى ، و حفظ محتاجست بزيادتى يبوستى . و سيم و هم است ، و آن آنست كه حكم كند بر جانوران محسوس بمعانى نامحسوس ، چنان كه دريافتن گربه معنى در موش كه حمل كند او را بر طلب ، و دريافتن موش معنى در گربه كه موجب گريختن است . و وهم « 1 » در مردم منازع عقلست ، زيرا كه وهم كه او قوّت جرمانيست معترف نشود بچيزهائى كه عقل بدان معترف شود . امتحان كن بدان كه عقل روا دارد كه كسى در خانهاى كه درو مرده باشد بخسبد ، و وهم ازين متنفّر مىشود ، و اين دلالت مىكند بر منازعت ايشان و بر اختلاف هر دو . و چهارم متخيّله ، و آن آنست كه صورتها تركيب كند و همچنان احكام را ، و اين را چون عقل استعمال كند « مفكّره » گويند . بواسطهء اين علوم بدر آورد و صناعات را ترتيب كند و محاكات در خواب بدوست .
و اين بجز از خيالست زيرا كه خيال تصرّف نكند بلكه صور را نگاه دارد آن چنان كه باشد . و متخيّله تركيب و تفصيل كند ، و اين آنست كه جانورى را تركيب كند از اعضاى مختلف ، چنان كه سرش از آن مردم و گردنش از آن اشتر و پشتش از آن پلنگ كند ، و اين هر دو به تجويف ميانين است . اما از دماغ و متخيّله اين هر دو در آخر تجويف است .
هامش
( 1 ) و هم : ( اين كلمه در متن فارسى بدرستى خوانا نيست ) ( لانه قوة جرمانيةA (