تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
و يا به خود اشارت كنى بهر چيزى « 1 » ، پس تو چيزى را از اجزاى عالم نيستى . طريقهء ديگر : اگر غاذيه مىآوردى از غذا آنچه هر روز مىآورد و از تن تو هيچ متحلّل نشدى مقدار تن تو زيادت شدى بسيار و نه چنين است ، پس لابدّ است كه از بدن چيزى متحلّل مىشود و هيچ جزوى از تن تو نيست الّا كه حرارت آن را ناقص گرداند و فرو كشاند بكلّيّت ببدنى . و همچنين مزاج و روح و أنانيّت تو ناقص نشود ، پس او مزاج نيست و نه عضوى و نه چيزى از عالم أجرام .

قاعده

( 28 ) و حيوان را ترتيب كردند پنج حسّ ظاهر : و آن لمس است و ذوق و شمّ و سمع و بصر ، و پنج حسّ باطن : أوّلش حسّ مشترك است ، دوّم خيال . و اين هر دو در تجويف اوّل است « 2 » از دماغ در پيشگاهش « 3 » . و دوّم در آخرش . أمّا خيال ، هيچ شكل نيست درو از بهر آنكه تو تخيّل مىكنى ملموسات و مبصرات را و مذوّقات را ، و دلالت مىكند بر آنكه صورتهاى جملهء محسوسات درو نمايد . و أمّا حسّ مشترك ، دليل بر وجود او آنست كه تو فرق كنى ميان آنكه تو تخيّل مىكنى و ميان آنكه معاينه مشاهده كنى در خواب و در بيدارى بعد از آنكه روزگار دراز چشم بر هم نهى . و اگر مشاهده به خيال بودى بايستى كه هر چه تو تخيّل كردى مشاهده بودى ، پس آنكه مشاهده مىكند صور جملهء محسوسات
هامش
( 1 ) بهر چيزى : چيزىI )و تشير الى نفسك بهو فلست بشىء من عالم الاجرامA (( 2 ) اول است : - استI( 3 ) در پيشگاهش : او پيشگاهشI )و هذان من التجويف الاول من الدماغ فى مقدمة الدماغ و الثانى من المؤخرةA (
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 130 | نجفقلى حبيبى / يحيى السهروردي ( شيخ اشراق ) / هانرى كربن / سيد حسين نصر