و ديدى كه يخ چيزى را كه بالاى او باشد سرد گرداند و اجزاى يخ بالا نرود ، پس چاره نيست از اعتراف آوردن باستحالت . سبب دوّم « 1 » شعاع است ، چنان كه درمىيابيم از گرم كردن شعاع آفتاب . و قومى پنداشتند كه شعاع جسم است و گرم كردن او مر چيزها را از بهر آن است كه بر كرهء آتش مىگذرد و ازو گرم مىشود . و اين قول را باطل است زيرا كه اگر شعاع جسم بودى بايستى كه چون روزن را ناگه بگرفتندى و يا چيزى بچراغ فرونهادندى بايستى كه بديدندى اگر برفتى و اگر بايستادى . و چون اين قول باطل شد ، پس بايد كه عرض باشد . و اگر جسم بودى بايستى كه بطبع از زير به بالا جنبيدى نه از بالا به زير ، بل شعاع عرض است .
و نيست كه از آفتاب نقل مىكند بجاى ديگر زيرا كه عرض از محلّى بمحلّى نقل نكند . سبب سوّم حركت است كه او مر چيزها را گرم كند ، و اعتبار كن بماليدن دو جسم مر يكديگر را ، و جنبانيدن مشك پر آب « 2 » يا پر ماست را كه چون گرم مىشود . و قومى پنداشتند كه حركت گرم نكند بلكه گرمى كه پديد مىآيد از آن است كه اجزاء آتشى كه در درون بود بيرون پديد مىآيد . اين قول را دروغ مىكند [ مايعات كه چون جنباننده نباشند « 3 » ظاهر و باطنشان همه سرد باشد ، بعد از جنبانيدن « 4 » هم ظاهر و هم باطن گرم باشد ] « 5 » . و اگر از بهر پديد آمدن آتشى بودى از اندرون ببيرون « 6 » ، بايستى كه اندرون
هامش
( 1 ) دوم : -I )السبب الثانىA (( 2 ) پر آب : در آبI( 3 ) نباشند : باشندI( 4 ) جنبانيدن : نه جنبانيدنI( 5 ) مايعات . . . گرم باشد : المائعات قبل الحصحصة باردا ظاهرة و باطنة فلو كان يظهر نار به لبرد الباطن حتى يسخن الظاهرA( 6 ) ببيرون : بيرونI