محويست ، و آنچه او را حاوى نيست او را مكان نيست .
( 14 ) قاعده : حركت هيأتيست كه ثبات او متصوّر نيست و منقسم مىشود بطبيعى چون حركت سنگ به زير ، و بارادى ، [ و اين آنست ] « 1 » كه در جهات « 2 » مختلف حركت كند چنان كه جانوران ، و به حركت قسرى چنان كه حركت سنگ به بالا .
( 15 ) تو بدانى از باز پس ماندن تو از چيزى كه بدان انجامد كه چيز فوت شود ، از بهر آن مختلف شود بپيشى و پسى « 3 » كه در وجود چيزى ناثابت است ، كه متّصلست از پيشيها و پسيها . و چون متحدّد و متقدّر است بايد كه چيزى باشد كه به حركت تعلّق دارد و آن زمانست . پس زمان مقدار حركت فلك است چون در دهر جمع كنند متقدّمش با متأخّر . و قسمت كردند زمان را باجزا از سالها و ماهها و روزها ، و دوام وجود ماضى آن را « ازل » خوانند و دوام وجود را در مستقبل « ابد » خوانند .
( 16 ) بر محدّد متعيّن شود جاى هر جسمى ، و به دو درست آيد جهت مستقيمه ، و به حركت دورى زمان را اعتبار كند . و چون آفتاب را و ستارگان را مىبينى كه فرو مىروند و از مشرق ظاهر مىشوند ، پس ناچار به حركت دورى باشد زيرا كه اگر « 4 » بازگشتى « 5 » بايستى « 6 » كه بديدندى و روز دو تا شدى و پيوسته روا بودى و نه چنين است . پس ايشان قطع مسافت مىكنند كه [ بجانبى ديگر دارد از زمين ] « 7 » . و متحرّك منقسم مىشود به آنچه
هامش
( 1 ) و اين آنست : بر آن آنستI )و هىA (( 2 ) در جهات : -I( 3 ) و پسى : عيشىI( 4 ) اگر : -I( 5 ) بازگشتى : رجعت قبل تتميم الدورة ليعود الى المشرقA( 6 ) بايستى :
و بايستىI( 7 ) بجانبى ديگر دارد از زمين : فيما يلى الجانب الآخر من الارضA